مسلمان شدن راهب مسيحى
( 1 ) 3 - شخص مسيحى به نام « مرعبدا » كه بيشتر از صد سال داشت ، مىگويد :
شاگرد بختيشوع پزشك متوكل بودم . و استادم خيلى به من عنايت داشت . امام حسن عسكرى - عليه السّلام - از او خواسته بود كه يكى از بهترين شاگردانش را براى « فصد » « 1 » نزد او بفرستد . و او مرا انتخاب كرد و گفت : ابن الرضا « 2 » از من خواسته است تا كسى را براى فصد ، نزد او فرستم . نزدش برو و بدان كه او داناترين شخص در زير آسمان است . مبادا در آنچه به تو دستور مىدهد ، اعتراض كنى و ايراد بگيرى .
پس به خانهء او رفتم و مرا در اطاقى نشاند و فرمود : اينجا باش تا احضارت كنم .
و وقتى كه من نزد امام آمده بودم ، به نظرم بهترين زمان فصد بود . اما امام وقتى مرا براى فصد فراخواند كه به عقيدهء من ، براى فصد مناسب نبود . طشت بزرگى را آورد و من هم رگ اكحل بازويش را بريدم و خون جارى گشت تا اينكه طشت پر شد .
آنگاه به من فرمود : خون را قطع كن . خون را قطع كردم . امام دستش را شست و جاى فصد را بست و مرا به اطاقم برگرداند . مقدار زيادى از غذاهاى سرد و گرم ميل نمود . و نيز من تا عصر در آنجا ماندم .
باز صدايم كرد و فرمود : خون را جارى ساز . و همان طشت را خواست . من نيز خون را جارى ساختم تا اينكه طشت پر شد .
فرمود : خون را قطع كن . قطع كردم و جايش را بست . و مرا به اطاق بازگرداند .
و شب را در آنجا ماندم .
هنگامى كه صبح شد و آفتاب طلوع كرد ، همان طشت را آورد و به من دستور داد تا خون را جارى سازم . من هم دستورش را اجرا كردم . اين بار به جاى خون ، از
هامش
( 1 ) « فصد » يعنى رگ زدن و خون گرفتن كه در طب قديم معمول بود ( مترجم ) .
( 2 ) به امامان بعد از امام رضا - عليه السّلام - « ابن الرضا » هم مىگفتند ( مترجم ) .