شما تبرك بجويم . هنگام غروب ، نماز مغرب را خواندند و در وسط خانه نشستند و غذا خواستند . با هم افطار نموديم و بعد به من فرمود : شب را نزد ما مىمانى يا اينكه حاجت خود را مىگيرى و مىروى ؟
گفتم : بروم بهتر است .
حضرت دست خود را به زمين زد و يك مشت خاك برداشت و فرمود : بگير . آن را گرفتم و در جيبم قرار دادم و با تعجّب ديدم كه همهاش دينار است . از آنجا به خانهام آمدم و نزديك چراغ رفتم تا دينارها را بشمارم . دينارى از دستم رها شد .
وقتى نگاهش كردم كردم ديدم روى آن نوشته شده « پانصد دينار است ، نصف آن براى قرضت و نصف آن براى مخارج تو مىباشد » . وقتى اين را ديدم ، ديگر نشمردم و آن دينار را در كيسه گذاشتم . صبح وقتى دينارها را شمردم آن دينار را پيدا نكردم هر چه زير و رو كردم آن را پيدا نكردم و پانصد دينار تمام بود ! « 1 » .
آگاهى امام ( ع ) از قصد مردم
( 1 ) 4 - اسماعيل بن ابى الحسن نقل مىكند كه : با امام رضا - عليه السّلام - بودم كه حضرت دستش را به زمين زد به طورى كه كأنه مىخواهد چيزى را از زمين بيرون آورد . ناگهان چند تكه طلا ظاهر شد ، دوباره دستش را كشيد كه ناپديد شدند .
با خودم گفتم : اى كاش ! يكى از آنها را به من مىداد .
حضرت رو به من كرد و فرمود : هنوز وقت آن نرسيده است . « 2 » و « 3 »
تكلم به زبان عربى
( 2 ) 5 - ابو اسماعيل سندى مىگويد : در سند بودم كه شنيدم براى خداوند در ميان
هامش
( 1 ) بحار : 49 / 38 ، حديث 22 . عيون اخبار الرضا : 2 / 219 ، حديث 29 .
( 2 ) بحار : 49 / 50 ، حديث 50 .
( 3 ) علامهء مجلسى ( رحمه اللَّه ) مىگويد : وقت خروج خزينههاى زمين ، در زمان امام عصر - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف - مىباشد .