به رفيقم گفتم : دور شو تا هلاك نشوى چون من از خودم مىترسم و دنبال پير مرد به راه افتادم تا اينكه مرا به خانهء امام موسى كاظم - عليه السّلام - وارد كرد . وقتى كه حضرت مرا ديد بلافاصله فرمود : به سوى من ، به سوى من ( بياييد ) نه به سوى مرجئه و نه معتزله و نه زيديه .
گفتم : آيا پدرت از دنيا رفته است ؟
فرمود : آرى .
گفتم : بعد از او به چه كسى بايد رجوع كنيم ؟
فرمود : اگر خدا بخواهد تو را هدايت كند ، هدايت مىكند .
با خودم گفتم : سؤال را خوب مطرح نمىكنم ، پس پرسيدم : آيا شما هم امامى داريد ؟
فرمود : نه .
هيبت او مرا گرفت و گفتم : آيا آنچه كه از پدرت مىپرسيدم از تو بپرسم ؟
فرمود : بپرس و با خبر شو ، ولى فاش نكن ؛ چون اگر فاش كنى سرت بريده مىشود . پس از او پرسيدم پس او را درياى بىكران ديدم .
گفتم : شيعيان تو سرگردان هستند . آيا اجازه مىدهى آنها را به سوى تو بخوانم ؟
فرمود : هر كدام را كه مىدانى داراى ظرفيت و قابليت است ، آن را بخوان .
پس ابو جعفر احول ، زراره و ابو بصير را ملاقات كردم و به آنها گفتم . و همهء ما بر آن حضرت وارد شديم مگر طائفهء عمار ساباطى . و در اطراف عبد اللَّه عدّهء كمى ماندند « 1 » .
ويژگيهاى امام ( ع )
( 1 ) 24 - ابو بصير مىگويد : از امام كاظم - عليه السّلام - پرسيدم : امام را با چه چيز بايد شناخت ؟
هامش
( 1 ) كافى : 1 / 351 ، حديث 7 .