بن جعفر - عليه السّلام - را ديدم كه روى حصير نمازش نشسته است . به من فرمود :
اى ابو جعفر ! بنشين . و مرا نزديك خود نشاند و من تمام نشانههاى امامت از علم ، ادب و منطق را در او يافتم .
( 1 ) فرمود : آنچه با خوددارى بياور . و من آنها را به حضورش بردم . با دستش به كيسهاى كه در آن ، يك درهم آن زن بود ، اشاره كرد و به من فرمود : درب آن كيسه را بگشاى . من نيز چنان نمودم . باز فرمود : آن را برگردان ، برگرداندم و درهم كج شطيطه بيرون آمد . آن را برداشت و فرمود : اين بقچه را هم باز كن ، باز كردم ، دستمال را برداشت و رو به من كرد و فرمود : خدا در بارهء حق ، شرم نمىكند . و اى ابو جعفر ! از طرف من به شطيطه سلام برسان و اين كيسه را به او بده .
و به من فرمود : آنچه كه با خود آوردى به صاحبانش بر گردان و بگو : به او رسيد و قبول كرد . مدتى نزد آن حضرت ماندم و با من سخن گفت و مرا آگاه كرد و به من فرمود : وقتى كه امير المؤمنين - عليه السّلام - را زيارت مىكردى مگر ابو حمزه به تو چنين و چنان نگفت ؟
گفتم : آرى .
فرمود : همين گونه خدا قلب مؤمن را نورانى مىكند و او را با اشاره آگاه مىنمايد .
سپس فرمود : پيش موثقين اصحاب پيامبر برو و از آنها در بارهء وصيت پدرم سؤال كن .
ابو جعفر خراسانى مىگويد : عدهاى از آنها را ملاقات كردم و همه مىگفتند كه : امام صادق به امام موسى بن جعفر - عليهما السّلام - وصيت كرده است . بعد از آن ابو جعفر به خراسان رفت .
داود رقّى مىگويد : ابو جعفر از خراسان براى من نامهاى نوشت . و در آن نامه نوشته بود : كسانى كه توسط او مال را به مدينه فرستاده بودند همه فطحى « 1 » شدهاند .
هامش
( 1 ) « فطحيه » فرقهاى هستند كه معتقدند امام بعد از حضرت صادق - عليه السّلام - عبد اللَّه افطح است .
- از اين رو آنها را فطحى مىگويند و چون سر و يا پاى عبد اللَّه ، صاف بود به او افطح مىگفتند .