احضار كرد و گفت : با قبايى كه به تو دادم چه كردى ؟
على بن يقطين گفت : آن قباى ابريشمى نزد من و آن را ميان صندوق گذاشتهام .
هارون گفت : آن را حاضر نما .
على بن يقطين به يكى از غلامانش گفت : اين انگشترم را بگير و به خانهام برو و درب فلان صندوق را در فلان اطاق باز كن و آن را به اينجا بياور . غلام رفت و صندوق را آورد و باز كرد ، وقتى كه هارون قبا را ديد ، خشمش فرو نشست و جايزهء ديگرى به او داد و آن سخنچين را آنقدر زد تا مرد « 1 » .
حكايت هارون و على بن يقطين
( 1 ) 26 - على بن يقطين براى امام نامهاى نوشت و گفت : در مسح پا اختلاف شده است نظر خويش را برايم بنويس تا بر طبق آن عمل نمايم .
حضرت كاظم - عليه السّلام - در جواب نوشت : آنچه كه تو را به آن دستور مىدهم اين است كه : در وضو سه بار مضمضه كنى ، و سه بار استنشاق و سه بار صورت خود را بشويى و آب را به تمام محاسن برسانى . و دستهايت را سه بار بشويى و تمام سر خود را مسح كنى . و همچنين دست خود را به درون و بيرون گوشهايت بكشى و پاهايت را سه بار بشويى و با ديگران مخالفت نكنى .
على بن يقطين از امام - عليه السّلام - اطاعت نمود و همان گونه عمل كرد .
روزى هارون گفت : مىخواهم على بن يقطين را تبرئه كنم ؛ چون مىگويند او « رافضى » است . و رافضىها وضو را سبك انجام مىدهند . او را خواست و مشغولش كرد تا اينكه وقت نماز رسيد . هارون پشت ديوار ايستاد ، در جايى كه على بن يقطين را مىديد ولى خودش ديده نمىشد . براى على بن يقطين آب فرستاد تا وضو بگيرد . على بن يقطين همانطور كه امام - عليه السّلام - فرموده بود وضو گرفت .
هامش
( 1 ) بحار : 48 / 59 ، حديث 72 .