حضرت فرمود : اين طور كه مىگويى نيست ، بلكه تو هستهء خرما مىفروشى .
كثير تعجب كرد و پرسيد : چه كسى به شما اين را گفته است ؟
امام فرمود : آن فرشتهاى كه براى من شيعيانم را از دشمنانم مىشناساند ، او به من گفته است كه تو ديوانه مىشوى و سپس مىميرى .
جابر مىگويد : وقتى كه خواستيم به كوفه بياييم ، با عدّهاى به دنبال كثير رفتيم و از احوال او پرسيديم . ما را به سوى پيره زنى راهنمايى كردند . او گفت : سه روز قبل ديوانه شد و مرد « 1 » .
خلافت عمر بن عبد العزيز
( 1 ) 7 - ابو بصير مىگويد : با امام باقر - عليه السّلام - در مسجد نشسته بوديم كه عمر بن عبد العزيز ، در حالى كه دو لباس بر تن داشت و به يكى از غلامانش تكيه داده بود ، وارد شد .
حضرت فرمود : اين جوان ، روزگارى خليفه مىشود و چهار سال حكومت مىكند و عدل و قسط را برقرار مىسازد . وقتى كه مرد اهل زمين براى او مىگريند ولى اهل آسمان او را لعنت مىكنند .
عرض كرديم : يا ابن رسول اللَّه ! مگر نفرمودى كه عدل و داد برپا مىكند ! ؟
فرمود : بخاطر اينكه حق ما را غصب مىكند و جاى ما مىنشيند ؛ چون خلافت و ولايت ، حق ماست « 2 » .
برخورد امام ( ع ) با سارقين
( 2 ) 8 - عاصم بن ابو حمزه نقل مىكند كه : روزى امام باقر - عليه السّلام - سوار شد تا به يكى از باغهايش برود و من و سليمان بن خالد ، همراه او بوديم . بعد از پيمودن
هامش
( 1 ) بحار : 6 / 250 ، حديث 43 . كشف الغمه 2 / 143 .
( 2 ) بحار : 46 / 251 ، حديث 44 .