فتح مكّه
( 1 ) 198 - هنگامى كه رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - همراه ده هزار سوار مسلمان به طرف مكّه حركت كرد و به نزديكى آنجا رسيد ، اهل مكّه نفهميدند . ابو سفيان و عكرمة بن ابى جهل به خارج مكّه آمده بودند تا خبرى كسب كنند . به انبوه آتش بر افروخته نگاه كردند و گفتند : چقدر زياد است ! و نفهميدند اين آتشها از آن كيست .
عباس نيز از مكّه خارج شده و به طرف مدينه مىآمد كه در راه به رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - برخورد و با حضرت برگشت . وقتى كه لشكر اسلام به عقبه رسيدند . شب بود . بر استر رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - سوار شد و رفت تا شايد كسى را پيدا كند و توسط او مردم مكّه را بترساند . صداى ابو سفيان را شنيد كه به عكرمه مىگفت : اين آتشها چيست ؟
عباس ، ابو سفيان را صدا كرد . ابو سفيان گفت : اى ابا الفضل اين آتشها از كيست ؟
عباس گفت : آتشهاى لشكر رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - است .
ابو سفيان گفت : اين محمّد است ؟ ! عباس گفت : بلى ابو سفيان ! اين پيغمبر خداست .
ابو سفيان گفت : چه كار كنم ؟
عباس گفت : چه كار كنم ؟
عباس گفت : به تركم سوار شو تا ببرم پيش پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - و براى تو امان بگيرم .
ابو سفيان گفت : به نظر تو به من امان مىدهد .
عباس گفت : بلى ، اگر من چيزى از او بخواهم رد نمىكند .
پس از اين گفتگو ، ابو سفيان به ترك عباس سوار شد . عكرمه به سوى مكّه برگشت و عباس به سوى رسول اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - رفت .
عباس گفت : يا رسول اللَّه اين ابو سفيان است ، با من آمده تا به خاطر من به او