مرد بايد كز خدا راضى بُوَد * در أمور خويش خود قاضى بود
گر تو خواهى تا ز حق باشى رضا * نِه سر تسليم بر حكم قضا
وه چه خوش مىگفت پير عشق كيش * چون به چرخ آمد ز شوق يار خويش :
عاشقم بر لطف وبر قهرش بجدّ * اى عجب من عاشقِ اين هر دو ضدّ
نا خوشِ أو خوش بُوَد بر جان من * جان فداى يارِ تن رنجان من
عقل خود را آن زمان ميدان قوى * كه دو أسبه سوى اين مقصد دوى
گر خَلَد در خاطرت « يا ليت كان » * آن ز ضعف عقل مِيدان بي گمان
قدر ضعف امّا بود حسب الرسوخ * اين بود ميزانش اى شيخ الشيوخ
معنى ديگر بر سبيل احتمال :
احتمال دارد كه عابد گمان كرده باشد كه خرهائي كه در دست مردم است مِلك خدا نيست ، بلكه هر يك ملك حقيقي كسى است وبه تدبير خود بهم رسانيده وجناب حق را جز در ايجادش ، دخلى نيست واز مضمون كريمهء
« قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ »
« 1 » غافل بوده وزعمش آنكه ملك حضرت أو آنست كه اختصاص بخود داده وعباد را از تصرّف وتملّك آن منع كرده از بابت ناقة وبيت در آيهء
« هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً »
، « 2 »
« أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعاكِفِينَ »
« 3 » وبناى معنى سابق بر آنست كه در آن جزيره أصلا خرى نبوده وبناى اين معنى بر آنكه خرى كه به زعم عابد از خدا باشد نبوده ( نظم ) :
معنى ديگر به رسم احتمال * مىتوان گفتن كه ربّ نَبْوَد ملال
مرد عابد ديده بُدْ خرها بسى * هر يكى را ليك در دست كسى
گفت اينها خود همه از مردم است * هر يك از سعى خود آورده به دست
گشته هر يك مالك ملكي به عقل * جز در ايجادش خدا را نيست دخل
هامش
( 1 ) . آل عمران ( 3 ) : 26 .
( 2 ) . الأعراف ( 7 ) : 73 .
( 3 ) . البقرة ( 2 ) : 125 .