ليك مستضعف در أصناف بشر * گشته داخل از قضا واز قدر « فَسْئَلُوا » * چون بشنوى از گوش جان * آيهء « لا يَسْتَطِيعُونَ » * هم بخوان
باشد استضعاف تا حدّى رسد * كه سؤال اندر خيالش نگذرد
عقلها را كرده خالق در نهاد * مختلف أقدار بر حسْب مواد
شعله ها هر يك به حدّى منتهى است * مشعلى از شمع جستن ابلهى است
جمله واقع دان به تدبير أزل * از حكيم ذو الجلال لم يزل
وضع عالم ، جمله بر حكمت نهاد * هركسى را آنچه مىشايست داد
تحقيق حال على وجه لا يبقى للاستشكال مجال
ضعف عقلي از سياق ما جرا * گرچه معلوم است هر ذي عقل را
ليك مخفى مانده وجه ضعف عقل * فحص بايد كرد از فحواى نقل
چون ملك تا روز ديگر شد پديد * منشأ نقصان اجر از وى نديد
گشت مستنبط أزين كان عقل سست * بود اعمال وعباداتش درست
كرده بُد تصحيح آداب عمل * تا نباشد در عباداتش خلل
مدّتى با أهل دانش خلطه داشت * بعد از آن ، همّت سوى عزلت گماشت
بهر حق كرد آن جزيره اختيار * چون نديد أو بِهْ ز طاعت هيچ كار
احتياط آن دان كه تا حملى توان * بر چنان مردى نگردى بد گمان
حكم بر نقصان أو كن آنقدر * كز كلامش لازم آيد وز خبر
ظنّ وتخمين را مياور در ميان * « إنّ بعض الظنّ إثمّ » را بخوان
بيش أزين ظاهر نشد از قول أو * گر خرى بهر چَرا كرد آرزو
گفت رب را كاش بودى يك حمار * تا چريدى اين حشيش بي شمار
خواست خر بهر صفاى آن زمين * زانكه علّت مقتضى نَبْوَد جز اين
بود غمگين عابد ومىگفت : حيف * كين مكان گردد مشوّه فصل صيف
زانكه از گرما علف گردد حطام * پس نمايد زشت اين جا ومقام