خر نبودن ، گشته عيب اين مكان * ورنة مانندش نباشد در جهان
گر بُدى خر ، كردمى در وى رها * چون علف افتادى از حسن وبها
هم نبودى خلق اينها بي مرام * هم نگشتى زشت اين جا ومقام
مركب وتجسيم أزين بيگانه است * ذكر شان از بابت افسانه است
عابد از تدبير حق راضى نبود * خلقِ خر ، در عقلش اصلح مىنمود
بود جاهل كانچه مىآيد پديد * آنچنان بايد بر آن نَبْوَد مزيد
بهترين أوضاع ومحكمتر نسق * آن بود كان در وجود آمد ز حق
نيست تدبيري چو تدبير أزل * جمله مشكلها أزين گرديده حل
دفع اعتراضٍ ربما يخطر بالبال في هذا المقام
گر به ايجادى تو را حاجت بود * ور به اعدامى تو را رغبت شود
بايد آن را كرد از حق مسئلت * با خضوع وعجز وفقر ومسكنت
موقن وجازم كه گشته مستجاب * ليك بر وجهي كه حق داند صواب
نه كه چون صبيان وجهّال عوام * تنگ دل گردى نيابى چون مرام
ضعف عقل عابد آن بود اى عزيز * كش نبود اين پايه عرفان وتميز
بود مركوز ضميرش كان مكان * بي خرى معيوب باشد ، حيف از آن
زعم أو آن بُد كه بي ايجاد خر * هست خلق آن حشايش بي ثمر
گفته گويا با وجود مصلحت * خلقِ خَر نا كردن آمد بي جهت
كم بود عقلي كه سالم باشد أو * از چنين ضعفي كنى گر جستجو
پس مخند اى شيخ بر عابد ز جهل * هان مَدان رستن ز نقص عقل سهل
در كمينِ خود نشينى گر دمى * خويش را بيني كم از عابد همى
حق به سقمى مبتلا سازد تو را * يا به فقر وفاقه اندازد تو را
خشم گيرى بر وى اندر باطنت * گرچه در ظاهر نمائى ساكنت
بلكه گاهى هم كنى اظهار خشم * بندى از أنواع نعمتهاش چشم