باب عاقله
( مراد به عقل ديه است ، و اصل آن اين بوده كه در زمان قبل از اسلام چون كسى ديگرى را مىكشت ديهء آن را كه يك صد شتر يا بيشتر يا كمتر بود كسان قاتل فراهم ميكردند و در پشت سرا يا مكانى كه متعلَّق باولياء مقتول بود مىآوردند و همه را عقال كرده رها مىنمودند ، و عقال بستن زانوى شتر باشد در هنگامى كه روى پا نشسته است ، و از اين رو ديه را عقل گويند ، و عاقله خويشان و أقارب قاتل باشند كه بخطا كسى را كشته است يعنى غرامتكشان قاتل ) .
5308 - سلمة بن كهيل كه از روات عامّه است نقل كرده است : مردى را نزد امير مؤمنان عليه السّلام آوردند كه بخطا شخصى را كشته بود ، حضرت عليه السّلام پرسيد : خويشان و خاندان تو كيانند ؟ مرد گفت : من در اين ديار خويش و قومى ندارم ، فرمود : از اهل كدام ديار هستى ؟ عرض كرد : از اهل موصل هستم و در آنجا خويشان و بستگانى داشتهام ، امام عليه السّلام تحقيق كرد و او در كوفه خويش و فاميلى نداشت ، گويد : پس به عامل خود در موصل نامه اى نوشت بدين صورت كه فلان كس پسر فلان شخص كه خصوصيّاتش چنين و چنانست مردى را از مسلمانان بخطا كشته است ، و اظهار ميدارد كه او از اهل موصل است و در آنجا خويشان و