وقت نماز عصر نزد من آئيد ، آنان وقت نماز عصر فرداى آن روز حاضر شدند ، منصور به امام صادق عليه السّلام - در حالى كه او دست آن حضرت را گرفته بود - گفت : اى جعفر تو ميان اينان حكم كن ، حضرت فرمود : تو خود ميان آنها داورى كن ، منصور گفت : به حقّى كه بر تو دارم چاره اى نيست جز آنكه تو حكومت كنى ، گويد : امام جعفر صادق عليه السّلام بيرون رفت و حصير نمازى براى او گستردند و بر آن نشست ، سپس شاكى و دو تن مخاصمش آمدند و در مقابل آن حضرت نشستند ، حضرت به مدّعى فرمود : حرف تو چيست ؟ مرد گفت : يا ابن رسول الله اين دو مرد در تاريكى شب آمدند و درب منزل برادرم را كوفتند و او را از منزل خارج نمودند و به خدا سوگند تاكنون به سوى ما بازنگشته است و نميدانم با او چه كردهاند ، سپس حضرت از آن دو پرسيد :
شما چه ميگوئيد ؟ گفتند : يا ابن رسول الله با او چند كلامى گفتگو كرديم و بعد او به خانه بازگشت ، امام صادق عليه السّلام فرمود : اى غلام بنويس : بسم الله الرّحمن الرّحيم رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمود : هر كس بهنگام شب در خانه كسى را بكوبد و او را از منزل خود بيرون كشد ، وى ضامن تن اوست مگر اينكه شاهد آورد كه او را بمنزلش باز گردانيده است ، اى غلام اين شخص را ببر و گردنش را بزن ، مرد گفت :
اى پسر پيغمبر خدا من او را نكشتم بلكه او را نگهداشتم و اين شخص آمد و با حربه
من لا يحضره الفقيه ( فارسي ) — صفحة 493
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٤٩٣