تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب و مراثى اهل بيت ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
تا شد روان عالم امكان ز تن روان * جنبنده‌اى نماند كزين ماجرا نسوخت
خاموش شد چراغ دل افروز مجتبى * افروخت شعلهء غم جانسوز مجتبى
شاهى كه حكم بر فلك و بر ستاره داشت * آزرده شد چنان كه ز مردم كناره داشت
عمرى اسير محنت و از عمر خويش سير * جز صبر چون دچار بلا شد چه چاره داشت ؟
حقّ خلافتش چو بناحق گرفته شد * از سوز دل به رونق باطل نظاره داشت
گر مىشنيد كوه گران آن چه او شنيد * از هم شكافت ، گرچه دل از سنگ خاره داشت
آن دم كه از سمند خلافت پياده شد * شوريده بر سرادق او هر سواره داشت
چون در رسيد خنجر برّان به ران او « 1 » * يك باره رفت اگر كه نه عمر دوباره داشت
روى زمين مگر همه سيناى طور بود * از بس كه آه سينه شكافش شراره داشت
آن كس كه بود رابطهء حادث و قديم * از زهر جانگزا جگرى پاره پاره داشت
تنها نشد ز سودهء الماس خون جگر * تا عمر داشت خون جگر را هماره داشت
خونابهء غم از جگر اندر پياله ريخت * يا غنچهء گل از دهن شاخ لاله ريخت
هامش
( 1 ) - هنگامى كه امام حسن ( ع ) به همراه شيعيان و ياران خود قصد رفتن به مداين داشت و مىخواست از تاريكيهاى ساباط مداين عبور كند مردى نابكار از قبيلهء بنى اسد كه او را جراح بن سنان مىگفتند ناگهان بيامد و لگام مركب آن حضرت را گرفت و گفت : اى حسن ! كافر شدى چنان كه پدرت كافر شد و سپس مغولى كه ظاهرا عصايى است كه در ميان آن تيغى برنده كار گذاشته‌اند به دست گرفت و بر ران مبارك آن سبط اكبر و امام معصوم ( ع ) زد كه تا استخوان بشكافت . ( ر . ك : باب چهارم منتهى الآمال محدّث قمى ، صفحه 14 )