ز دشت عشق تو كى جان بدر برد عاشق * كه تير و نيزه و خنجر گياه اين دمن است
هزار يوسف دل را به چاه غم فكند * حلاوتى كه تو را اندرين چه ذقن است
مگر به لابه كنم با تو صحبتى ور نه * كه را به پيش تو ياراى گفتن سخن است
غم تو دارم و اين طرفهتر كه با من زار * سپهر هم به سر جور و كين و مكر و فن است
هر آن چه مىكنى اى چرخ دون بكن با من * كه دادخواه من از تو شهنشه زمن است
مَلَك عساكر ، سلطان عسكرى لقبى * كه نام نامى او همچو خلق او حسن است
ضياء ديدهء حيدر گل رياض بتول * وصى احمد مرسل ، ولىّ ذو المنن است
چنان كه ياور انس است ناصر ملك است * چنان كه دافع كرب است رافع محن است
چنان كه مخزن جود است معدن كرم است * چنان كه كاشف سرّ است واقف علن است
وجود طيّب او را صفت نمىدانم * جز اين قدر كه على روح و احمدى بدن است
اگر به انجمنى ذكر او رود يزدان * به چشم رحمت ناظر به اهل انجمن است