تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب فاطمى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
چشمم از اشك ، زمزم افشان است * بى رخش كان به كعبه داد صفا
مبتلا در بلا مرا خواهد * غم آن لعبت بلا بالا 0425945 خ 0 3 خ
نقش زلف و قدش ز بس بستم * در دل خويش هستيم شد لا
طالعم كجرو است چون سرطان * من و غم تو اميم چون جوزا
كشت عمر از نشاط سنبله خيز * نيست بى آن دو زلف سنبل سا
دستم آوخ چو عمر كوته خصم * نارسا شد بدان كمندِ رسا
گنج جان در طلسم جسمانى * چند گه بود ايمن از يغما
بى خبر بهر غارتش ناگاه * تُرك يغمايى آمد از يغما
عشق كرد آنچه خواست با من يافت * چون به ملك وجودم استيلا
گر نه محكوم عشق بود ، نبود * پيرِ اسلام پير و ترسا
ورنه فرمان عشق بست ، كه بست ؟ * دل وامق به طرّهء عَذرا
عاشق از عشق در بلاست بلى * لازم آمد بلا به اهل ولا 1425945 خ 0 4 خ
عشق را شعبه هاست كز هر يك * به مقامى رهى شود پيدا
دستگاه بزرگ عشق گران * راست چون نى ز جان خلق نوا
نيست جز مهر اهل بيت رسول * كه دل كاينات از او شيدا
اهل بيتى كه جدّ امجدشان * ختم پيغمبران رسول خدا
پدر تاجور ابو الحسنين * مادر امّ الائمةِ النُجَبا 4425945 خ 0 5 خ
شمس رخشندهء سپهر عفاف * زهرهء تابناك برج حيا
بضعهء مصطفى حبيبهء حق * زوجهء شاه لا فتى زهرا
صدف يازده گهر كه از او ، * گشت قدر نه آسمان و الا ،
چار عنصر به دو گرفت قوام * هفت كوكب به دو فزود ضيا
هشت خلد از وجود مسعودش جست زيب و طراز و فرّ و بها
شش جهت را فرو گرفت تمام * نه غلط ، بلكه سر بسر اشيا
فيض مهرش چو حيدر صفدر * صيت 5425945 خ 0 6 خ قدرش چه سيّد بطحا
ذاتش آن فرد كلى از ايجاد * كه مهيمن 6425945 خ 0 7 خ شده است بر اجزا
در بشر غير او كرا باشد * هيكل از انس و طينت از حورا