زبان به تكبير حق گشود آن شهريار
حبيب ، محبوب را چو ديد چون گل شكفت * دُرّ سخن را سپس آن دُر ناسفته سُفت
غنچهء لب را على ز شوق بگشود و گفت * براى ختم رسل ز رازهاى نهفت
سرّ نهان را عيان كرد بَرِ رازدار
چند زنى اى حكيم دم از حدوث و قِدَم * وجه خداى قديم جلوه نمود از حرم
زد به كتاب وجود كلك مشيّت رقَم * كه شد عيان در جهان وجودبخش عدم
به چشم حق بين ببين صورت صورت نگار
برون شده كاف و نون از لب گوياى او * نُه فلك افراشته دست تواناى او
نيست كسى در جهان همسر و همتاى او * ما به وجود آمديم بهر تماشاى او
از پى زلف و رخش گردد ليل و نهار
چو شد صداى على ( ع ) بلند روز الست * بهر ولايش خداى با همه ميثاق بست
سعيد شد هر كه او به عهد شد پاى بست * گشت شقى آن كه او رشتهء پيمان گسست
قسمت اين شد بهشت ، نصيب آن گشت نار
على ( ع ) خدا را بود مظهر ذات و صفات * هم او بود دست حق ، هم او بود عين ذات
بسته به زلفش بود سلسلهء كائنات * هستى از او يافته تمامى ممكنات
بوده و باشد على ( ع ) چرخ جهان را مدار
قلزم هستى نمى از نم اعطاى اوست * فروغ روى وجود ز نور سيماى اوست
چه پرسى از جاى او ، در همه جا ، جاى اوست * سرمهء چشم مَلَك خاك كف پاى اوست
كرده ز جان اوليا به بندگيش افتخار
در صدف « كُنْتُ كَنْز » گوهر رخشنده بود * در فلك « لَوْ كُشِف » اختر تابنده بود
خواهى اگر وصف او ، خداى را بنده بود * بندگى حق نمود تا به جهان زنده بود
ز بندگى عاقبت گشت خداوندگار
بر همه اهل جهان سيّد و سرور على ( ع ) است * در ره دين خدا هادى و رهبر على ( ع ) است
دشمن بيداد و جور فاتح خيبر على ( ع ) است * يار ستمديده و خصم ستمگر على ( ع ) است
نبود او را به دهر غير عدالت شعار
سرور اهل سما رهبر اهل زمين * اختر برج حيا گوهر دُرج يقين
لنگر فُلك بقا معنى ماء مَعين * داور روز جزا مهيمن يوم دين
قسيم خلد و جحيم ، شفيع روز شمار