تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧

فزت و رب الكعبه

آن شب كوفه !

كوفه آن شب حسرتى انبوه داشت * خفته در خاطر غمى چون كوه داشت
غافل از دردى نهان خوابيده بود * خاك غفلت بر سرش باريده بود
مىتراويد از در و ديوار غم * كوچه حسرتبار بود و خانه هم
سينه‌ها تنگ و نفس‌ها خسته بود * عقده‌ها راه نفس‌ها بسته بود
ماه آن شب پرتو غم مىفشاند * نرم نرمك غم به عالم مىفشاند
اختران بر نيل دشت آسمان * چون به دريا ماهيان نيمه جان
مرغكان سر زير پرها داشتند * گويى از فردا خبرها داشتند
كاسمان را فتنه‌اى زير سر است * رازها در پردهء شب اندر است
شب ز ميلاد سحرگه داشت بيم * تا مباد آن فتنه زايد از مشيم

آن شب بو تراب

بو تراب آن بر اسيران داد رس * آن به هر فرياد غم فرياد رس
آن يتيمان را به دلجويى پدر * دردمندان را به درمان چاره‌گر
آن به ملك لا فتى ، تنها فتى * آن به ميدان غزا ، شير خدا
آن يد اللّه دست خيبرگير او * پشت امّت محكم از شمشير او
شب همه شب تا سحر بيدار بود * ناله‌اش يار و دعايش كار بود
بانگ يا رب يا ربش جان مىنواخت * ساز عشق از سوز پنهان مىنواخت
آسمان با نغمه‌اش دمساز بود * آشنا با آن بلند آواز بود
در شگفت از نالهء او مرغ شب * يك دل و صد بار غم يا للعجب
گاه ياد خالقش بردى ز هوش * گاه بردى ، ياد خلقش تاب و توش

ماه و مناجات !

آن شب آرى تا سحرگه بو تراب * بود بيدار و دگر مردم به خواب
مه به فرياد دلش مىداد گوش * وز فراز آسمان مىزد خروش
كاى خدا اين بندهء پاكت على است * كز فروغش چهر هستى منجلى است
او همه روشنگران را روشناست * با همه شب زنده‌داران آشناست
او زبان سر تا قدم ، گوشيم ما * او همه فرياد و خاموشيم ما
او به ما درس عبادت مىدهد * رمز و مفتاح سعادت مىدهد