تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
بيامد تا شه افروزد دلش را * ز برق عشق سوزد حاصلش را
بيامد با دلى روشن‌تر از ماه * كه مهرش در برابر بدرخ شاه
دلى لعل بدخشان آب از او يافت * دلى خورشيد تابان تاب از او يافت
دلى همچون دل پروانه مشتاق * نه بر جان بر رخ جانانه مشتاق
بيامد تا شود مست از مى عشق * هياهويى كند از هىهى عشق
بيامد تا سر اندازد به خاكش * فداى عشق سازد جان پاكش
همى گفت اى على اى سرّ اسرار * ز سرّ پاكبازان پرده بردار
تويى چون درّ وصف خويش سفتى * و لا يرقى الى الطير گفتى
بگو اوصاف مرغان چمن را * كه بگسستند از هم دام تن را
كه چون بر آشيان جان پريدند ؟ * كه چون در كوى جانان آرميدند
كه چون بر وصل دلبر دل سپردند ؟ * كه چون ره در حريم شاه بردند ؟
كه چون آن تشنه كامان آب جستند ؟ * در اين تاريك شب مهتاب جستند
كه جام عشق آنان كرد لبريز ؟ * كه جز يار از همه كردند پرهيز !
كه آنان را حجاب از ديده بگشاد ؟ * به روى حق دو چشم پاك بين داد ؟
كه آنان را فرشته خويى آموخت ؟ * چو مهر و ماه جان‌هاشان بيفروخت ؟
كه آنان را ز حيوانى رهانيد ؟ * به اوج قدس انسانى رسانيد ؟
كه آنان را به كوى عشق ره داد ؟ * در خلوت سراى قدس بگشاد ؟
كه آنان را حريف نفس دون كرد ؟ * چنين خونخوار دشمن را زبون كرد ؟
كه آنان را چو مه روشن روان ساخت * ز غير دوست دلهاشان بپرداخت ؟
كه آنان را نشان زان بىنشان داد ؟ * دو چشمى در فراقش خون فشان داد ؟
كه آنان را جمال يار بنمود ؟ * هزاران پرده زان رخسار بگشود ؟
كه آنان را ز ناپاكى و زشتى ؟ * منزّه ساخت چون خوى بهشتى ؟
كه آنان را به اوصاف كمالى ؟ * فزود آرايش نيكو خصالى ؟
كه آنان را محبّت در دل افكند ؟ * به جان جز مهر جانان گفت مپسند ؟
كه آنان را به دانايى و رادى * به علم عشق بخشيد اوستادى ؟
كه كرد آن عندليبان را به گلزار * نكو فكر و نكو ذكر و نكوكار ؟
بر آنان از كه بىنيرنگ و تدبير * نصيب پارسايى گشت تقدير ؟
بگو اوصاف آن پاكان كه چونند ؟ * به تن در اين جهان و ز دل برونند ؟