در دست من خاك نشين نيست نثارى * مشتاق تو اول دل و جان روى به ما كرد
مدهوشم و از سختى هجران نخروشم * زين سنگ ستم ، شيشه ندانم چه صدا كرد
گر جسم مرا چرخ ز كوى تو جدا ساخت * جان را نتواند ز ولاى تو جدا كرد
تقدير چو بسرشت گل دير و حرم را * درگاه ترا كعبهء صدق عرفا كرد
از هر دو جهان فارغم و رو به تو دارم * جذب تو دل يكجهتم قبلهنما كرد
كوى تو كشد از كف من دامن دل را * با من خس و خارش اثر مهر گيا كرد
از جا نرود خاطرش از هول قيامت * آسوده كسى كو به سر كوى تو جا كرد
خورشيد فلك را نه طلوع و نه غروبست * از دور زمين بوس تو هر صبح و مسا كرد
از حال حزين آگهى و جان اسيرش * دانى چه جفاها كه به وى جسم فنا كرد
يك بار هم آوازهء خود را بدرت خوان * در حسرت كوى تو چها ديد و چها كرد
آن روز كه كردند رخ ذره به خورشيد * اقبال ، مرا هم ز غلامان شما كرد
يا شاه غريبان ! مددى كن كه توانم * يك سجدهء شكرانه به كوى تو ادا كرد
معذورم اگر نيست شكيبم به جدائى * موسى به چنان قرب تمناى لقا كرد
از مطلب ديگر ادبم بسته زبانست * دلتنگيم از وسعت آمال حيا كرد
دانى كه هر آن عقده كه در زلف بتان بود * عشق آمد و در كار پريشانى ما كرد
كو قوت كاهى كه ره شكوه سپارم * كوه غمِ دل ، گونهء من كاه ربا كرد
چون بر ورق دهر ، نى نكته سرايان * رسمست كه انجام سخن را به دعا كرد
من خود چه دعا گويمت از صدق كه يزدان * بر قامت جاه تو طرازى ز بقا كرد
* * *