تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
مگر مىشود كه عثمان در بقيع دفن شود و حسن در حجره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، به خدا سوگند اين هرگز نخواهد بود . بنى اميه هم همگى سلاح پوشيدند و سوار شدند . مروان مى گفت شمشير مى كشم و نزديك بود ، فتنه انگيخته شود و حسين عليه السّلام چيزى جز به خاكسپارى امام حسن عليه السّلام را كنار پيامبر نمى پذيرفت . عبد الله بن جعفر گفت : اى ابا عبد الله تو را به حق خودم بر تو سوگند مى دهم كه يك كلمه هم سخنى مگو . و جسد را به بقيع بردند و مروان برگشت . ابو الفرج مى گويد : زبير بن به كار روايت كرده است كه حسن عليه السّلام به عايشه پيام فرستاد كه اجازه دهد تا كنار مرقد پيامبر دفن شود . عايشه گفت : آرى ، ولى همين كه بنى اميه اين موضوع را شنيدند جامه جنگى خواستند و آنان و بنى هاشم به يكديگر اعلان جنگ دادند و اين خبر به حسن عليه السّلام رسيد و به بنى هاشم پيام داد ، اگر چنين باشد مرا نيازى به دفن در آنجا نيست . مرا كنار مرقد مادرم فاطمه به خاك بسپريد و او را كنار مرقد فاطمه عليها السّلام به خاك سپردند . ابو الفرج مى گويد : يحيى بن حسن مولف كتاب النسب مى گويد در آن روز عايشه سوار بر استرى شد و بنى اميه مروان بن حكم و ديگر وابستگان خود را براى جنگ كردن فرا خواندند و منظور از سخن كسى كه گفته است « روزى بر استر و روزى بر شتر نر » همين موضوع است . مى گويم - ابن ابى الحديد - در روايت يحيى بن حسن چيزى نيست كه بتوان بر عايشه اعتراض كرد ، زيرا او نگفته است عايشه مردم را به جنگ فرا خوانده است بلكه گفته است بنى اميه چنين كرده‌اند و جايز است كه بگوييم عايشه براى آرام ساختن فتنه سوار شده است ، خاصه كه روايت شده است چون حسن عليه السّلام از او براى دفن خويش اجازه گرفت ، موافقت كرد و در اين صورت اين داستان از مناقب عايشه شمرده