تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
بردم كه چنين پسرى دارد ، پيش او رفتم و گفتم : تو پسر ابو طالبى گفت : من پسر پسر اويم . گفتم : نفرين بر تو و بر پدرت باد . چون سخنم تمام شد ، فرمود : گمانم اين است كه در اين شهر غريب هستى گفتم : آرى . گفت : پيش ما بيا ، اگر به منزل نياز دارى ، منزلت مى دهيم ، اگر به مال نيازمندى ، تو را كمك مى كنيم و اگر نياز ديگرى دارى ، ياريت مى دهيم . من برگشتم در حالى كه روى زمين هيچ كس در نظرم محبوب تر از او نبود . محمود وراق هم در اين باره اشعارى سروده است : « من ظلم كسى را كه بر من ستم مىكند ، سپاسگزارم و آن را با علم به ستمش بر او مى بخشم . . . » مبرد مى گويد : محمود وراق اين شعر را از مضمون سخن مردى از قريش گرفته است كه مردى به او گفت : از كنار فلان خاندان گذشتم چنان دشنامى به تو مى دادند كه بر تو رحمت آوردم و برايت آمرزش خواستم . آن مرد گفت : آيا تا كنون شنيده‌اى كه من جز خير چيزى بگويم . گفت : نه ، گفت : براى آنان هم رحمت آور و آمرزش بخواه . مردى به ابو بكر گفت : چنان دشنامى به تو مى دهم كه در گور هم همراه تو باشد . گفت : به خدا سوگند آن دشنام همراه تو خواهد بود ، با من در گورم نخواهد آمد .

حكمت ( 161 )

من وضع نفسه مواضع التهمة فلا يلومنّ من اساء به الظنّ . « هر كس كه خود را در جايگاههاى تهمت قرار دهد ، نبايد كسى را كه به او بدگمان شود سرزنش كند . » يكى از ياران رسول خدا ، آن حضرت را ديد كه كنار يكى از دروازه‌هاى مدينه با
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 381 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى