يوسف مصر وجودم من وَ اين پيراهن * جامهء روز مباداست ، اگر بگذارند
خيمهء عشق اگر طعمهء آتش گردد * راهى از خيمه به صحراست ، اگر بگذارند
ريشه در خون و شرف نهضت ما دارد و بس * سند روشن فرداست ، اگر بگذارند « 1 »
تفسير آفتاب
الا كه مَقدم تو مژدهء سعادت داشت * به خاكبوسى راهت فرشته عادت داشت
سلام بر تو كه ماه جمادى الاوّل * ز جلوهء تو به رخ هالهء مسرت داشت
سلام بر تو كه امُّ المصائبت خوانند * تويى كه غم ز ازل در دلت اقامت داشت
سلام بر تو و بر هر زنى كه از آغاز * به پاس پيروىات ، از حجاب زينت داشت
تو از همان شجر پاك عصمت آمدهاى * كه ريشه در دل قرآن و جان عترت داشت
تو دستْپرور آن مادر گرانقدرى * كه قلب پاك پيمبر به او ارادت داشت
تو سر بر آينهء سينهاى گذاشتهاى * كه بوسهگاه نبى بود و عطر جنّت داشت
تو زير سايهء آن گلبنى بزرگ شدى * كه هرچه داشت شكوفايى ، از نبوّت داشت
نديده ديدهء تاريخ بانويى چون تو * كه حق به گردن آزادى و عدالت داشت
چه بانويى كه پس از دختر رسول الله * به هر زنى كه تصور كنى شرافت داشت
چه بانويى كه ز فيض هدايت معصوم * مقام و منزلتى هم طراز عصمت داشت
چه بانويى كه صبورى نمود چون زهرا * چه بانويى كه به قدر على شهامت داشت
چه بانويى كه به بال مجاهدت ، پرواز * ز دشت ماريه تا اوج بينهايت داشت
چه بانويى كه به حدّ كمال در همه حال * اراده داشت ، وفا داشت ، عزم و همت داشت
چه بانويى كه به هنگامهء اسارت هم * وقار داشت ، حيا داشت ، شرم و عفت داشت
چه بانويى كه همه عمر در نيايشِ شب * هزار بار ز خود تا خداى ، هجرت داشت
چه بانويى كه به همراه يك مدينه صفا * گلاب گريه و يك كربلا مصيبت داشت
چه بانويى كه به خورشيدِ خون گرفتهء عشق * به قدر وسعت هفت آسمان محبّت داشت
هامش
( 1 ) . سخنوران نامى معاصر ايران ، ج 3 ، ص 1963 .