فرّى دوباره يافت حقيقت ز فيض وى * آبى دوباره جست شريعت ز جوى او
هستى به جنبش آمد و عالم ز جاى شد * هَلْ مِنْ مُغيث شد چو بلند از گلوى او
خونين شفق به دامن اين نيلگون سپهر * آيينهاى است كرده در آن جلوه روى او
اين كيست خيره مانده در او چشم عالمين ؟ * شمع حقيقت است و چراغ هُدى حسين
2
اى توتياى اهل نظر خاك پاى تو * اكسير عشق ، تربتِ چون كيمياى تو
پيوند جان زندهدلان است و عاشقان * هر نفحهاى كه مىوزد از كربلاى تو
شورآفرينِ محفل احرار عالم است * هر نغمهاى كه بر شود از نينواى تو
كردى به كوى عشق سر و جان فداى حق * اى جان رهروان حقيقت فداى تو
بودهست خوابگاه تو آغوش فاطمه * دردا كه گشت خاك سيه متّكاى تو
گردون فشاند اشك به دامن ز اختران * كافزونَ بُد از ستاره چرا زخمهاى تو ؟
سوزد روان كوثر و تسنيم و سلسبيل * اى تشنهلب ز حسرت آب بقاى تو
صد چون ذبيح از دل و جان رشگ مىبرد * بر كشتگان غرقه به خونِ مناى تو
خون تو زد صحيفهء توحيد را رقم * حقّا كه نيست غير خدا خونبهاى تو
تا هست مهر ، مشعلهافروز آسمان * نام تو بر سپهر جلال است جاودان
3
اى آنكه در عزاى تو چشم جهان گريست * وز درد جانگزاى تو هفت آسمان گريست
تنها نه آدمى ز غمت خون ز ديده راند * در ماتم تو عرش و زمين و زمان گريست
هر كو حديث داغ جگرسوز تو شنيد * لرزان چو شمع با دل آتشفشان گريست
از محنت تو شور به جنّ و ملك فتاد * وز ماتم تو ديدهء پير و جوان گريست
ماهى ز حسرت لب خشكت در آب سوخت * مرغ از حديث درد تو در آشيان گريست
خير النّسا به چهره ز اندوه لطمه زد * خير البشر به ناله و آه و فغان گريست