بوده پيش از گل من سرخوش جامش دل من * مستى ما به حقيقت ز مى ديرين است
نه همين روى تو در خواب چراغ دل ماست * هر شبم نور تو شمعى است كه بر بالين است
ماسوا عاشق رنگاند سواى تو حسين * كه جبين و كفت از خون سرت رنگين است
خردَلى بار غمت را دل عالم نكشد * آه ازين بار امانت كه عجب سنگين است
فرقتِ روى تو از خلق جهان شادى برد * هر كرا ديدهء بنياست دل غمگين است
پيكرت مظهر آيات شد از ناوك تير * بدنت مصحف و سيمات مگر ياسين است
يادم از پيكر مجروح تو آيد همه شب * تا دم صبح كه چشمم به رخ پروين است
در ضميرم سر سيمين تو در طشت طلاست * تا به كأس « 1 » نظرم طشت فلك زرّين است
باغ عشق است مگر معركهء كرب و بلا * كه ز خونين كفنان غرق گل نسرين است
بوسه زد خسرو دين بر دهن اصغر و گفت : * دهنت باز ببوسم كه لبت شيرين است
شير دل آب كند بيند اگر كودك شير * جاى شيرش به گلو آب دمِ زوبين « 2 » است
از قفا دشمن و اطفال تو هر سو به فرار * چون كبوتر كه به قهر از پى او شاهين است
در خم طرّهء اكبر دل ليلا مىگفت : * سفرم جانب شام و وطنم در چين است
دخترى را به كه گويم كه سر نعش پدر * تسليت : سيلى شمر و ، سرِ نى : تسكين است
مىكشد غيرت دينم كه بگويم به امم : * اين جفا بر نبى از امّت بىتمكين است
گر ( فؤاد ) از غم عشق تو غنى شد چه عجب ؟ * عشقِ سلطانِ غنى گنج دل مسكين است « 3 »
در منقبت و مرثيت سيد الشهداء ( عليه السلام )
زنده در هردو جهان نيست به جز كشته دوست * كشتهام كشته او را كه جهان زنده به اوست
از درِ دوست درآ ، جلوهگه دوست ببين * كه رخ دوست نبينى مگر از ديده دوست
خضر ما تشنه دريا شد و ما تشنه وى * وين زلال از دل درياست كه ما را به سبوست
گفتم از سرّ دهانش به لب آرم سخنى * حكمتش بست زبانم كه درين سرّ مگوست
چشمهها ، چشم مرا هر سر مو از غم توست * اى كه در باغ تنت چشمه خون هر سر موست
هامش
( 1 ) . جام و معادل فارسى آن كاسه است .
( 2 ) . نيزهء كوچك و كوتاه .
( 3 ) . همان ، ص 62 و 63 .