بر سر كوى تو بازى سر و جان باختن است * آن چه بازى است در آخر همه بر اين سر كوست
ما كه باشيم كه در پاى تو از جان گذريم * كاوليا را سر و دل در خم چوگان تو ، گوست
پيش ما از همه سو قبله به جز روى تو نيست * وجهِ اللّهى و روى تو عيان از همه سوست
چهرهء نغز تو در پردهء مغز من و ، من * مىدرم پوست كه مغز آمده در پردهء پوست
تيرباران چو تنت از همه سو گشت حسين * سوى حق روى دولت از همه و از همه سوست
گشت از خون تنت كرب و بلا دشت ختن * اينك از تربت او صورت من غاليه بوست
سجده بر خاك تو شايسته بود وقت نماز * اى كه از خون جبينت به جبين آب وضوست
هر كريمى نشود كشته بر آزادى خلق * جز تو اى زنده ! كه جود و كرمت عادت و خوست
بر لب خشك تو جيحون رود از چشم ترم * هر كجا رهگذرم بر لب بحر و لب جوست
زخم شمشير نديدم كه بدوزند به تير * جز جراحات عروق تو كه اينگونه رفوست
تشنه اطفال تو در باديه مردند و هنوز * خضر بر چشمه خضراى لبت باديهپوست
ناوكم بر دهن آيد كه نگويم به كسى * اصغرت را ز كمان تير سه پهلو به گلوست
تيغ فولاد كجا روى لطيف تو كجا ؟ * دل بر اينروى نگريد اگر از آهن و روست « 1 »
فى ثناء الحسين ( عليه السلام )
قامتت را چو قضا بهر شهادت آراست * با قضا گفت مشيّت كه : قيامت برخاست
راستى شور قيامت ز قيامت « 2 » خبرى است * بنگرد زاهد كجبين اگر از ديدهء راست
خلق در ظلِّ خودى محو و تو در ظلّ خدا * ماسوا در چه مقيماند و مقام تو كجاست ؟
هرطرف مىنگرم روى دلم جانب توست * عارفم بيت خدا را كه دلم قبله نماست
زنده در قبر دل ما بدن كشتهء توست * جان مايى و تو را قبر - حقيقت - دل ماست
دشمنت كشت ولى نور تو خاموش نگشت * آرى آن جلوه كه فانى نشود نور خداست
بيرق سلطنت افتاد كيان را ز كيان * سلطنت ، سلطنت توست كه پاينده لواست
نه بقا كرد ستمگر ، نه به جا ماند ستم * ظالم از دست شد و پايه مظلوم به جاست
زنده را ، زنده نخوانند كه مرگ از پى اوست * بلكه زنده است شهيدى كه حياتش ز قفاست
هامش
( 1 ) . همان ص 58 و 59 .
( 2 ) . قيام تو .