بودى على اكبر شاه شهدا را * نور بصر و راحت جان و ثمر دل
ز آن رو شه دين گفت پس از وى كه نباشم * اى راحت جان بىتو به جان راغب و مايل
رفتى تو و فارغ شدى از اندوه عالم * من ماندم و غم بىتو درين غمكده منزل
در بحر جهان آل على كشتى توحيد * مستمسك اين فُلك بَرد رخت به ساحل
ز انوار على بن حسين بن على شد * از عرصه دل ظلمت هر وسوسه زايل
چون يار ( محيط ) است ولاى على و آل * از زلزله حشر نگردد متزلزل « 1 »
در رثاى حضرت على اصغر ( عليه السلام )
ز زنگ هستى خود ساده ساز لوح ضمير * گرت هواست كه گردد ز غيب نقشپذير
به راه پرخطر عشق پامنه ، كآن جا * گذار بر دم تيغ است و راه بر سر تير
به زندگانى عشّاق دل مرا سوزد * كه هست ياورشان درد و غم معين و ظهير
از آن به حال مجانين عشق رشگ برم * كه هست سلسله زلف يارشان زنجير
به عالمى نفروشم غمت كه كس ندهد * چنين نفيس متاعى بدين بهاى حقير
كرا كه محنت و غم شد ز خوان غيب نصيب * نشاط و عيش نگردد ميّسر از تدبير
همان حكايت صعوه است و چنگل شهباز * حديث نيروى تدبير و قوت تقدير
توان نمودن هر درد سخت را درمان * به غير درد جدايى كه نيست چارهپذير
خطا سرودم ، مرگ است چاره هجران * گرت خلاصى نَدْهَد ز قيد هجر ، بمير
تو را ز سرّ حقيقت چو نيست آگاهى * ز جهل نكته به شور ديدگان عشق مگير
دمى اميد رهايى مدار در همه عمر * براى آنكه شود در كمند عشق اسير
خداى هر دم تقصير من زياد كناد * اگر محبت خاصان حق بود تقصير
گواه صدق مقال حق اين كه نيست مرا * به جز محبت عشّاق كربلا به ضمير
حديث محنت آن تشنگان غرقه به خون * حكايتى است كه نتوان نمودنش تقرير
عجبتر از همه شرح غم على اصغر * كه گر جوان شنود ، از ملال گردد پير
به دشت ماريه چون دود آه اخترسوز * شد از درون جگر تشنگان به چرخ اثير
هامش
( 1 ) . همان ، ص 97 تا 99 .