از خيال تو بشد خواب ز چشم من و ، خفت * آنكه از بيم تو بيدارى شب بود فنش
يادم آمد لب خشكيده و چشمان ترش * جگر سوخته از غم دل خون از حزنش
به فرات آمد تا آب برد سوى خيام * بهر ياران جگرسوخته ممتحنش
كرد كف ز آب پر و برد به نزديك دهان * بود خشكيده زبان چون ز عطش در دهنش
جلوهگر گشت لب خشك برادر بر او * تازه شد اندوه ديرينه و رنج كهنش
ريخت آب از كف و لب تشنه برون شد * سخنى گفت كه آتش زده در جان سخنش
گفت : اين شرط وفا نيست كه من آب خورم * سوخته ، زاده زهرا ز عطش جان و تنش
ز آن نبردش شه دين سوى شهيدان ديگر * كه ميسّر نشد از معركه برداشتنش
بر گرفتن نتوان پيكر آن كشته ز خاك * كه نه تن مانده به جا و نه به تن پيرهنش
هر كه در ماتم عباس بگريد چو ( محيط ) * هست اميد شفاعت ز حسين و حسنش « 1 »
در منقبت و مرثيت حضرت على اكبر ( ع )
اى لعبت فرخ رخِ فرخنده شمايل * دلها به تو مشتاق و روانها به تو مايل
افتادهء تير نگهت : عارف و عامى * دلداده چشمِ سيهت عالم و جاهل
بر پاى دل از سلسله موى تو زنجير * بر گردن جان از سر زلف تو سلاسل
از جور غم هجر تو دست همه بر سر * در خاك سر كوى تو پاى همه در گل
در حلّ يكى عقده ز موى تو بمانديم * با آنكه نموديم بسى حل مشاكل
بگشا لب جانبخش كه ما سنگدلان را * در نقطه موهوم شده مساله مشكل
مجموعه خوبى شدهاى ز آنكه وجودت * پرگشته ز مهر شه فرخنده خصايل
مرآت جمال ازلى ، شبه پيمبر * مصباح هدى نور خدا شمس قبايل
مقتول نخستين ز سليل شه لولاك * كآمد غم او ناسخ غمهاى اوايل
فرزانه ذبيحى كه به ميدان محبت * پيش از همه ياران شده در جستن قاتل
محبوب خليلى كه نموده به ره حق * يك مرتبه هفتاد و دو قربانى قابل
از خويش تهى گشته و سرشار ز معشوق * گرديده ز جان دور و به جانان شده و اصل
هامش
( 1 ) . همان ، ص 80 تا 82 .