ز العطش بر پاست بانگ كودكان * آمد اندر نزد شاه انس و جان
كاى شه بىمثل و بىانباز و يار * گشتهام در راه عشقت دست و بار
ز ابر عشقت بر سرم بارش گرفت * كشتزار هستىام آتش گرفت
شاه فرمود : اى علمدار سپاه * آفرينش را تويى پشت و پناه
رشته ايجاد اندر دست توست * شش تعيّن كسر لوح شست توست
رشته امكان تو را باشد به مشت * مرمرا خود هم تو يارى هم تو پشت
گفت : از غير تو دل برداشتم * هردو عالم را ز كف بگذاشتم
بر تن من دست و بر دستم علم * العطش و آنگه به پاز اهل حرم ؟ !
دست عباس ار نباشد صفشكن * بهر يارى تو نبوَد گو به تن
گر علم باشد مرا زين پس به دست * مر علم را نام من باشد شكست
گرفتد دست علمدار چه غم ؟ * گو نيايد مر شكستى بر علم
نك علم را جانب ميدان زنم * گر شوم بىدست بر كيوان زنم
سوى ميدان بلا تازم سمند * نام خود تا چون علم سازم بلند
مرتوان بردن ز يُمن بيرقت * گوى نام از عاشقان مطلقت
در ميان عاشقان پاكباز * چون علم گردم به عالم سرفراز
خوش ز خون خويش از ميدان جنگ * بازگردانم علم را سرخرنگ
سرخرنگى مرعلم را آبروست * هر ظفر يابد به جنگ او سرخروست
چون علم گرديد از خون سرخرنگ * روسفيد آيد علمدارت ز جنگ
سرخرويى علتش منصورىست * رنگ زرد آثارى از رنجورىست
در فلك شمس است سرخ و باشكوه * زردرو گردد ، نشيند چون به كوه
تا مرا دست علم بگرفتنست * مر علم را ننگ از دست منست
چون فتد دست علمگير از تنم * خود به منصورى علم را ضامنم
سرخرو برگردم از ميدان جنگ * هم علم را سازم از خون سرخرنگ
گر نيفتد از بدن در عشق يار * دست باشد در بدن بهر چهكار ؟
سر كه در عشقت نگردد پيش جنگ * سر مخوانش هست بر تن بار ننگ
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 428
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٤٢٨