هستى زمين و ، قدر تو از آسمان گذشت * يا حبّذا ! زمين كه به از هر زمين شدى
خوابيده بس كه سبزخطان در تو گلعذار * يك باغ پر ز نسترن و ياسمين شدى
از نافههاى خون ز غزالان هاشمى * باللّه خطاست گويمت ار مشك چين شدى
جان جهان چو در تو نهان شد به روزگار * ز آن جان پاك ، منظر جانآفرين شدى
بگزيده جاى در تو چو آن شاهباز عرش * تا روز حشر ، مهبد روح الامين شدى
پنهان چو شد پناه خلايق به كوى تو * ز آن شد كه كعبهء دل اهل يقين شدى
خورشيد اگر كند ز تو پيوسته كسب نور * ز آن رو بود كه مطلع انوار دين شدى
بوى بهشت از تو رسد بر مشام جان * اى خاك تا به نكهت سيبش قرين شدى
از عرش چون فتاده به فرش تو گوشوار * زيبد اگر به چرخ زنى چتر افتخار « 1 »
18
آن كشتهاى كه نيست جزايى براى او * غير از خداى او كه بود خونبهاى او ؟
آن كشتهاى كه حيدر و زهرا و مصطفى * دارند صبح و شام به جنت عزاى او
آن كشتهاى كه شمهاى از شرح ماتمش * خواند از براى موسى عمران ، خداى او
آن كشتهاى كه ساخت خداوند كردگار * سر تا به سر جهان همه ماتمسراى او
آن كشتهء جفا كه جز او هيچ كشتهاى * هرگز نشد جدا سر او از قفاى او . . .
از سر چو شد عمامه و ، از دوش او ردا * گرديد كبرياى خدا ، رداى او
كاش آن زمان كه در ره جانان شد او فدا * جان جهانيان همه مىشد فداى او . . .
معراج اولش : سر دوش پيمبر است « 2 » * معراج آخرش : زِ هر انديشه برتر است
هامش
( 1 ) . همان ، ص 138 .
( 2 ) . بندهاى : ششم ، دهم ، دوازدهم و سيزدهم اين تركيببند عاشورايى داراى اوزان عروضى ديگرند و به نظر مىرسد كه اصل اين تركيب ، در نوزده بند بوده و بعدا به هنگام چاپ ديوان اشعار وفائى شوشترى اين چهار بند را اشتباها جزئى از آن تركيببند به حساب آوردهاند .