تنها همين فرات نشد از خجالت ، آب * از روى تو فرو به زمين رفته ، زمزم است
اى تشنهاى كه از اثر اشك ماتمت * تا روز حشر ، گلشن دين سبز و خرم است
پيش مصيبت تو ، مصيبات روزگار * بر ممكنات ، جمله چو دريا و شبنم است
از بس مصيبت تو عظيم اوفتاده است * نام تو و شكسته دلى هردو با هم است . . .
شادى به ما همين نه محرم حرام كرد * هر مه به ياد روى تو ما را محرم است
گويند : در بهشت برين ، جاى گريه نيست * گر نيست گريه بر تو ، مرا جاى ماتم است
هر جا كه ماتمت بود ، آنجا بهشت ماست * جايى كه نيست ماتمت ، آنجا جهنم است
عهدى كه با تو بسته ( وفايى ) به عهد خويش * صد شكر كز وفاى تو آن عهد ، محكم است
بر عهدهء وفاى تو باشد اميدوار * كآيى ز لطف بر سر او ، گاه احتضار
8
چون شهسوار عشق به دشت بلا رسيد * بر وى ز دوست تهنيت و مرحبا رسيد
كرد از نشاط ، هر وله با يك جهان صفا * از مروهء وفا چو به كوى صفا رسيد
تذكار عهد پيش و ، بلاى الست شد * آمد بشارتش كه : زمان وفا ، رسيد
چون در ازل به جان تو خريدار ما شدى * اكنون بيا كه وقت اداى بها رسيد
ما خود به عهد ، ثابت و بر وعده ، صادقيم * با جان شتاب كن كه زمان لقا رسيد
سبقت گرفت عشق تو چون بر « بدا » ى ما * جان ده به كام دل ، كه نخواهد « بدا » رسيد . . .
بشكفت غنچهء دلش از شوق همچو گل * از گلشن وفا چو به وى اين ندا رسيد
خون از زمين به جوش و ، به گردون شدى خروش * بر روى خاك تيره چو خون خدا رسيد . . .
دلهاى اهل بيت در آن سرزمين شكست * چون كشتى نجات به درياى خون نشست « 1 »
11
اى خاك كربلا ! تو بهشت برين شدى * ز آن رو كه جاى خسرو دنيا و دين شدى
نازى اگر به كعبه و ، بالى اگر به عرش * زيبد ، چو جاى آن بدن نازنين شدى
هامش
( 1 ) . همان ، ص 135 و 136 .