منشأ علم ازل ، عالم سر اللهى * كه ز آينده و هم رفته مراوار است جمر . . .
گفت پيغمبر مرسل كه : حسين است ز من * سنى و شيعه ازين قول بود مستحضر . . .
آنكه گر او نشدى كشته به راه اسلام * كس نمىداد ز اسلام و از اين شرع خبر . . .
آنكه در كرب و بلا ، شاكر و صابر به بلا * از سر شوق فدا كرد عزيزان و پسر . . .
خشكلب گردد و ، از آب نجويد قطره * گرچه در قدرت او كرد خدا ابر و مطر
در فرات آيد و ، لعلى نكند تر از وى * آب نوشد ز سر نيزه و نوك خنجر
آن خليل بن خليلى كه به روز ميعاد * جاى يك فديه ، فدا كرد ذبيحان يك سر
خوش فدا كرد به صد شوق و رضا و رغبت * پسرى ، شير ژيانى چو علىّ اكبر . . .
ابلهى گفت كه : در دهر نكرده عاقل * يك تنه جنگ به يك دشت سپاه و لشكر
گويش : اى بى خبر از سر شهادت به يقين * اى گرفتار شقاوت ، همه افعال تو شر
هر كه جز كشته شدن قصد ندارد به جهان * قاتل اريك بود ار صد ، نكند هيچ حذر
آنكه تن عرضهء شمشير كند از سر شوق * زخم شمشير جفا هرچه فزونتر ، خوشتر
اين بدن جامهء جان است و ، خود اين جامهء تنگ * نتوان كرد برون تا نشود چاك به بر
اين يكى نكته ز اسرار شهادت بشنو * كه دو صد نكته درين كار بُد از عالم زر
فديهاى خواست خداوند جهان ز ابراهيم * برد در كوى منا فديه چو پور آذر
گشت تقدير كه اين امر به تعويق افتد * باز بيند رخ زيباى پسر را ، هاجر
ليك امرى كه شود صادر از آن مصدر كل * لاعلاج است كه مجرى شود آن امر و قدَر
ماند اين فديه يكى وام به اولاد خليل * اين پسر بود و ادا كرد به جان دين پدر
سر اين حادثه خواهى ز حكيمان مىجوى * كه خود اين مسأله گويند تو را روشنتر
جهل يك سو نه ، و از راه غرض بيرون شو * ديده بگشاى و ، به صحراى قيامت بنگر
تا ببينى تو در آن وادى پرخوف و محن * بر سر مسند اجلال ، شفيع محشر
هر شهيدى به صف حشر : شهى صاحب گاه * بر سر از تاج شفاعت ، ز جلالت افسر
يك طرف : صف رسولان ، طرفى : صف فلك * از پى خدمت او بسته همه تنگ كمر
انبيا ، مات ازين عزت و اجلال به حشر * شاد كه اين وعده پسر برد به سر
خود نگويى كه : حسين از پى اين جاه و جلال * به تن خويش خريد اين همه اضرار و خطر
بلبل باغ ابد بود و به زندان قفس * شادمان گشت چو بشكست قفس را بر و در . . .
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 348
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٣٤٨