از هر كه داشتم به جهان چشم ياورى * بستم كمر به كين « 1 » وز مهرم كمر گشود
بگريست آن قدر كه جانش توان نماند * ناچار سوى لشكر اعدا كُمَيت « 2 » راند
8
چون در برش چو چشم زره ، سينه تنگ شد * بگشا دوست و ، تيغ كشيد و ، به جنگ شد
ز آن سان گرفت سخت بر اهل نفاق ، كار * كآن عرصهء فراخ بر آن قوم ، تنگ شد
آن سرزمين كه هيچ به جز خار بُن نداشت * چون گلستان ز خون عدو لالهرنگ شد
بگريخت هر كرا كه برى ز آن گروه ، نام * گفتى كه جنگ بر همه آن روز ، ننگ شد
دست ستيز و ، پاى گريز سپاه كفر * درگير و دار معركه ، كوتاه و لنگ شد
از هرطرف ، محيط اجل چون گرفتشان * شمشير او روان چو به دريا ، نهنگ شد
هر سر كه تيغ شه به سوى آن شتاب كرد * غلتان ز تن به روى زمين بيدرنگ شد
گرديد آب ، ز آتش برَّنده تيغ او * جسم عدو ، ز سختى اگر همچو سنگ شد
صيقل چشيده ، تيغ وى افكند سر ز تن * آن را كه دل ز كينهء دين پر ز رنگ شد
آخر تنش كه بوسهگه مصطفى بُدى * از چار سو ، نشانهء تير خدنگ شد
ناگاه ، ز آن ميانه جبين مُبين او * چون قرص مه ، شكافته از زخم سنگ شد
چون تير بو الحنوق ز نافش گذر نمود * غلتان به روى خاك ز بالاى خنگ « 3 » شد
بنهاد روى صدق به خاك هواى دوست * يعنى : گذاشت سر ز ارادت به پاى دوست
9
سلطان دين به روى زمين چون ز زين فتاد * گفتى كه نه سپهر به روى زمين فتاد
آن كس كه بود پايهء دين استوار ازو * از زين فتاد و ، لرزه به اركان دين فتاد
هامش
( 1 ) . به كينهء من كمر بست .
( 2 ) . اسب .
( 3 ) . به كسر حرف اول ، به معناى اسب سفيد است و در اينجا مراد ، مطلق اسب مىباشد . ضمنا براى ضرورت شعرى بايد در اينجا حرف اول را به فتحه خواند .