ريزد فلك ز ديده انجم سرشك خون * هر صبحدم ز كينه آن قوم نابكار
مهرى كه بود رونق افلاك دين ازو * شد منكسف به خاك ز بيداد روزگار
اى چرخ پرستيزه ز جور تو داد ! داد ! * صحبت چو شام زينب و زين العباد باد !
چون نخل قامت شه دين بر زمين افتاد * افغان و گريه در فلك هفتمين فتاد
از توسن سپهر مه و مهر شد نگون * آن ساعتى كه شاه شهيدان ز زين فتاد
از وحش و طير و انس صداى فغان و آه * برخاست از زمين و به عرش برين فتاد
ايام بىسكون شد و افلاك بيقرار * چون چشم اهل بيت به سلطان دين فتاد
مهر و مه و ستاره همه گشت غرق خون * از ذو الجناح گشت چون آن شاه سرنگون
اندر عزاى آل نبى آسمان گريست * افلاك اشك ريخت زمين و زمان گريست
از شورش و فغان عزادار اهل بيت * وحش و طيور و ارض و سما انس و جان گريست
ديد آن شهيد را چو فتاده به خاك و خون * جبريل با معاشر كرّوبيان گريست
بر اهل بيت اين ستم از چرخ چون رسيد ؟ * مهر و مه و سپهر و مكين و مكان گريست
نبود دلى ز غم كه نسوزد درين ملال * چشم سپهر كور و زبان هلال لال « 1 »
18 . آشوب آشتيانى ( سده سيزدهم هجرى )
زندگينامه
آشوب آشتيانى ، نامش عليخان فرزند ميرزا اسماعيل عماد لشكر آشتيانى از شعراى عصر ناصرى است . در فنون ادبى دستى به تمام داشته و در علوم متداول زمانهء خود از قبيل حكمت ، منطق ، هيأت و رياضيات سرآمد همگنان خود بوده است .
در نثر و نظم به دو زبان عربى و فارسى آشنايى كامل داشته و در زمان ولايت عهدى مظفر الدين ميرزا ، به خطاب « خانى » مخاطب بوده و در دار الانشاء تبريز به نگارش اشتغال
هامش
( 1 ) . همان ، ص 64 و 65 .