ذره ذره اين جهان عضو تو و جسم تو است * نيست جز عضو تو جسم تو هرچ « 1 » آن جز خدا
يا رب از عضو تو چون عضو تو را آمد گزند ؟ ! * يا رب از جسم تو چون جسم تو را آمد جفا ؟
خاك خون شد چرخ خون باريد چون خون تو ريخت * تن همانا در بلا افتد چو دل شد مبتلا
هم رضا و هم قضا گلهاى بستان تواند * چند ايماء و كنايت ؟ هم رضاى هم قضا
صد هزاران جلوهگه دارى تو هر دم ز آن يكى * آن تن مردانه باشد كاندرآمد در غزا . . . « 2 »
گفتهء تيرت شهاب است و بدانديش تو ديو * گفته تيغت شرار است و هم آوردت گيا
يك هزار و نهصد و پنجاه و شش زخم از عدو * بهره بردى و نديدى جز عنايت از خدا « 3 »
در مناقب و مراثى حسنين ( عليهما السلام ) از مثنوى اسرار الانوار
هرچه زاد از حسن ، حسن باشد * پسر ابو الحسن حسن باشد
آينهى روى آفتاب مه است * بچه شير و شاه شير و شه است
تابش روى شاهد ازلى * جگر مصطفى و جان على
مركب از دوش مصطفى كرده * ره به ميدان « لافتى » برده
مهد جنبان به كاخ جبريلش * باد بيزن « 4 » ، پرِ سرافيلش « 5 »
علم او نقش عقل كل بندد * حلم او بر محيط « 6 » پل بندد
ثقل اكبر خلاصه عِلمش * عرش اعظم سلاله حلمش
عرش را گوش و گوشواره ازوست * چرخ را نيز يار و ياره « 7 » ازوست
خردش خرده بر فلك گيرد * مگسِ مُلك او ملك گيرد
بهر امت به جاى فوز و فلاح * صبر و صلح است در سداد و صلاح
هامش
( 1 ) . مخفف هرچه .
( 2 ) . جنگ .
( 3 ) . مجمع الفصحاء ، رضا قلى خان هدايت ، به كوشش مظاهر مصفا ، ج 4 ، ص 352 و 353 .
( 4 ) . بادبزن .
( 5 ) . مخفف اسرافيل .
( 6 ) . دريا .
( 7 ) . دست بند زيورى كه زنان به مچ و دست مىبندند .