همو در قصيدهاى شيوا ، از غاصبان حقوق آل اللّه سخن مىگويد :
بر منبر حق شدهست دجّال * خامش بنشين به زير منبر
اول به مراد عام نادان * بررفت به منبر پيمبر
گفتا كه : منم امام و ، ميراث * بستد ز نبيرگان و دختر
روى وى ، اگر سپيد باشد * روى كه سيه بود به محشر ؟
ور مىبروى تو با امامى * كاين فعل شدهست زو مُشهَّر « 1 »
من با تو نيَم ، كه شرم دارم * از فاطمه و شُبَير و شُبَّر « 2 »
حكيم ناصر خسرو در قصيدهاى ديگر از جريان غدير سخن مىگويد و منكران اين واقعيت را به راه راست مىخواند :
بنگر كه خلق را به كه داد و چگونه گفت * روزى كه خطبه كرد نبى بر سر غدير
دست على گرفت و ، به دو داد جاى خويش * گر دست او گرفت ، جز از دست او مگير
اى ناصبى ! اگر تو مُقرّى به دين خويش * حيدر امام توست ، شُبَر آن گهى شبير
ور منكرى وصيت او را به جهل خويش * پس خود پس از رسول ببايد همى سفير
علم على ، نه قال و مقال است عن فلان * بل علم او چو درّ يتيم است بىنظير « 3 »
و در اين قصيده از « سرّ يزدان » سخن به ميان مىآورد كه همان « علم لَدُنى » است كه رسول خدا جانشين خود امير مؤمنان را از آن بهرهور ساخته و ساير ائمهء اطهار - عليهم السلام - نيز به ترتيب از آن برخوردار شدهاند :
بدين پرده اندر ، كسى ره نداند * جز آن كس كه ره را بجويد ز رهبر
ره سرّ يزدان كه داند ؟ : پيمبر * پيمبر به كه سپرد اين سِر ؟ ! به حيدر
اگر تو مُقرّى ، ز من خواه پاسخ * و گر منكرى ، پس تو پاسخ بياور
ز خانهى مهين و كهين و كبرتر * جوابم بياور از آنها مفَسَّر
بگو : از دو خواهر زن و دو برادر * كدامند فرزندشان ماده و نر ؟
هامش
( 1 ) . مشهور
( 2 ) . همان ، ص 154 ، 155 .
( 3 ) . همان ، ص 158 .