آن سينهاى كه مخزن علم رسول بود * از شست كين نشانهء تير بلا ببين
آن گردنى كه داشت حمايل ز دست تو * چون بسملش « 1 » بريده به تيغ جفا ببين
با اين جفا ، نىاند پشيمان ، وفا نگر ! * با اين خطا زنند دم از دين ، حيا ببين !
لختى چو داد شرح غم دل به مادرش * آورد رو به پيكر پاك برادرش
كاى جان پاك ! بىتو مرا جان به تن ؟ دريغ ! * از تيغ ظلم ، كشته : تو و زنده : من ؟ دريغ !
عريان چرا است اين تن بىسر ؟ مگر نبود * بر كشتگان آل پيمبر ، كفن ؟ دريغ !
شير خدا « 2 » به خواب خوش و ، كرده گرگ چرخ * رنگين به خون يوسف او پيرهن ، دريغ !
خشك از سَموم حادثه ، گلزار اهل بيت ! * خرّم ز سبزه : دامن رَبع « 3 » و دَمَن « 4 » دريغ !
آل نبى ، غريب و ، به دست ستم اسير * آل زياد كامروا در وطن ، دريغ !
كرد آفتاب يثرب و بطحا غروب و ، تافت * شَعرى « 5 » ز شام باز و ، سُهيل « 6 » از يمن دريغ !
غلتان ز تيغ ظلم ، سليمان به خاك و خون * وز خون او حنا به كف اهرمن ، دريغ !
گفتم ز صد ، يكى به تو حال دل خراب * تا حشر ماند در دل من ، حسرت جواب
چون بىكسان آل نبى در به در شدند * در شهر كوفه ، نالهكنان نوحهگر شدند
سرهاى سروران ، همه بر نيزه و سنان * در پيش روى اهل حرم جلوهگر شدند
از نالههاى پردگيان ، ساكنان شهر * جمع از پى نظاره به هر رهگذر شدند
ز انديشهء نظارهء بيگانه ، پردهپوش * از پاره معجرى به سر يكدگر شدند
بىشرم امتى كه نترسيده از خدا * بر عترت پيمبر خود ، پردهدر شدند
هامش
( 1 ) . حيوانى كه با گفتن بسم اللّه الرحمن الرحيم سر او را بريده باشند .
( 2 ) . كنايه از وجود نازنين امير مؤمنان على عليه السلام
( 3 ) . مجازا به معناى صحرا و بيابان
( 4 ) . مجازا به معناى دشت و هامون
( 5 ) . نام دو ستاره كه يكى را شعراى شامى و ديگرى را شعراى يمانى گويند .
( 6 ) . نام ستارهاى روشن در نزديكى قطب جنوب