جدّش محمدست ، كه از موى و روى او * نعتى به شرح سوره « و اللّيلُ و الضّحى » ست
معصوم زهر خورده زهرا ، برادرش * كز بوى خلق او دل مجروح را شفاست
عَمّش كسى كه ذروه نشينان سدره را * در زير بال او طيران ، غايتِ رجاست
گرد نثار موكب زوّار مرقدش * در هردو كون روشنىِ ، ديده عماست
روز وَغا كه رايت نصرت بلند كرد * ماه نواش نمونهاى از طرّهء لواست
گر آفتاب سجده تعظيم او كند * شايد ، كه آفتاب ورا شُقّهء رداست
تيغش كه برق شعشعهاى از شرار اوست * همچون شرار شعشعه برق ، جان رُباست
از موكب ستارهنشان كميت او * پشت زمين نگاشته چون روى دلرباست
طوف جناب اوست كه مرغان سده را * همچون كبوتران حريم ، حرم هواست
دعوت بر آستان مزارش اجابت است * كان همچو آسمان به صفت قبله دعاست
تطهير اهل بيت به قرآن مبيّن است * آخر ببين كه پايه اين منزلت كراست ؟
كرب و بلاى پردهنشينان اهل بيت * در كربلا بجوى كه هم كرب و هم بلاست
از خارجى بپرس كه با عترت رسول * بارى بيا بگو تو را ماجرا چراست ؟
بر نرگس پرآب و لبِ تشنه حسين * دريا و كوه و انجم و افلاك در عزاست
بر گوشه جگر ز جگرگوشه ، داغ و درد * و آن داغ بىمراهم و ، آن درد بىدواست
هر صبحدم ، به ماتم آن رشگ نوبهار * پيراهن حرير عروسان گل ، قباست
از تاب آن دو سنبل جعد بنفشهبوى * پشت بنفشه بين كه چو زلف بتان دوتاست
پژمردگى ، روا بود از دست تشنگى * خاصه گلى كه گلبنش از باغ مرتضىست
از اشكِ لاله رنگ كه چشم شفق فشاند * سرخى هنوز بر رخ گلگونه عشاست
جايى كه سنگ خاره بر او ناله مىكند * آب فرات نالهكنان گر رود ، رواست
سقّاى ميغ ، نالهكنان ديده اشكبار * ز آن روزگار ، باز پس پردهء حياست
فردا كه هر كسى به جزاى عمل رسند * هركس بيابد آن چه به كردار خود سزاست
لب تشنگان چو دست تظلّم برآورند * ترسم كه آب ، خون شود از شرم بازخواست
ماييم و ، آب چشم ز هر گوشهاى روان * لعنت بر آنكه با تو به درياش ماجراست
گر ز آب چشم ، تازه شدى باغ عارضت * بس چشمههاى آب كه در چشمهاى ماست
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 123
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص١٢٣