زرينه شمع ، بر سر قبرت چو موم شد * ز آن آتشى كه از جگر مؤمنان بخاست
اى تشنهء فرات ! يكى ديده بازكن * كز آب ديده بر سر قبر تو ، دجلههاست
آتش ، عجب كه در دل گردون نيوفتاد * در ساعتى كه آن جگر تشنه ، آب خواست
شمشير ، تا ز بدگهرى در تو دست برد * نامش هميشه هندو و سر تيز و بيوفاست
از بهر كشتن تو ، به كشتن يزيد را * لايق نبود ، كشتن او : لعنت خداست
آن پيرهن كه گشت به دست حسود چاك * اندر بر معاويه ديرى است تا قباست !
فرزند ، بر عداوت آبا پراكند * تخم خصومتى كه چنين لعنتش سزاست
گردىست بر ضمير تو ز آن خاكسار و ، ما * بر گورت ، آب ديده فشانان ز چپ و راست
با دوستان خويشتن ، از راه دشمنى * رويت : گرفته از چه و خاطر : دژم چراست ؟
گردون ناسزا ، ز شما عذرخواه شد * امروز اگر قبول كنى عذر او ، سزاست
شاهان به پرسش تو ، ز هر كشور آمدند * و آن گه به بندگى تو را ضحا ، گرت رضاست
حالت رسيدگان غمت را ، گرفت شور * شورابهء دو ديدهء يكيك ، بر اين گواست
كار مخالف تو ، برون افتد از نوا * چون در حجاز ، ساز حسينى كنند راست
بر عودِ تربت تو ، چو شكر بسوختيم * از شكرت بپرس كه : اين آتش از كجاست ؟
چون كاه مىكشد به خود اين چهرههاى زرد * اين عود زرنگار ، كه همرنگ كهرباست
عودى كه ميوهء دل زهرا در او بوَد * نشگفت اگر شكوفهء او ، زهرهء سماست
صندوق تو ز روى به زر در گرفتهايم * وين زرفشانى ارچه به روى است ، بىرياست
روزى ، ز سرگذشت تو ديدم حكايتى * ز آن روز ، باز پيشهء من نوحه و بكاست
تا ميل قبّهء تو درآمد به چشم من * تاريكى از دو چشم جهانبين من جداست
بر تربت تو ، وقف كنم كاسههاى چشم * زيرا كه كيسهء زرم از سيم ، بىنواست
تابوت تو ز ديده مرصّع كنم به لعل * وين كار ، كردنىست كه تابوت پادشاست
چشم ار ز خون دل شودم تيره ، باك نيست * در جيب و كيسه ، خاك تو دارم كه توتياست
چون خاك عنبرين تو را نيست آهويى * مانندش ار به نافهء چينى كنم ، خطاست
قلب سياه و سيم تنم ، زرّ ناب شد * زين خاك سرخ فام كه همرنگ كهرباست
كردم به حلّه روى ز پيشت به حيله ليك * پايم نمىرود كه مرا ديده از قفاست
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 112
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص١١٢