امينى كاشانى ( امينى )
قبلهء جان
تا بر سر من سايهء آن سرو روانست * فارغ دلم از قيد غم و رنج زمانست
در حسرت ديدار تو اى شمع شب افروز * چشمم بدر و خون دل از ديده روانست
مجنون اگرش بود هواى رُخ ليلى * مجنون تو در وادى حيرت نگرانست
بلبل كه كُند زمزمهى عشق به گلشن * شور تو به سر دارد و در آه و فغانست
بر خاك رهت گر سر تسليم نهادم * محراب دو ابروى توام قبلهى جانست
بر چهرهء هر خسته دلى داغ تو پيداست * جز داغ « امينى » كه به دل سرّ نهانست