محمّد على مجاهدى ( پروانه )
كانون نور
به يمن مهر تو ، دل همنشين خورشيدست * كه ذرّه همدم مهر آفرين خورشيدست
سياهروز از آن شد دل بلاكش من * كه بىفروغ رُخت ، همنشين خورشيدست !
اگر به توسن رهوار خود ، ركاب زند * به گَرد تو نرسد ، اين يقين خورشيدست
دمى كه جلوه كنى اى جمال نورانى * به روى تو ، كه دم واپسين خورشيدست
فروغ آن يد بيضا جهان منوّر كرد * كه دست تست كه در آستين خورشيدست
به غير خوشهيى از خرمنت به دو نرسيد * ولى هنوز جهان خوشهچين خورشيدست