نظامى گنجوى
منتظران را به لب آمد نفس
اى مدنى برقع و مكّى نقاب * سايه نشين چند بود آفتاب ؟
منتظران را به لب آمد نفس * اى ز تو فرياد به فرياد رس
ملك بر آراى و جهان تازه كن * هر دو جهان را تو پر آوازه كن
سكّه تو زن تا امرا كم زنند * خطبه تو خوان تا خُطَبا دم زنند
باز كش اين مسند از آسودگان * غسل ده اين منبر از آلودگان
ما همه جسميم بيا جان تو باش * ما همه موريم سليمان تو باش