او پديدار بود ، گفت : ترا چه رسيده است ؟ ابو بكر قصهء خويش بازگفت . فقال : تبّا لامّة ولّوك أمرهم أما تعرف سحر بنى هاشم . عمر گفت : اى ابو بكر بيچاره قومى كه تو را به خلافت سلام دادند ، چه ساده مردى بودهاى مگر تو سحر بنى هاشم را نديدهاى .
بالجمله همانا قصّهء خلافت ابو بكر و احتجاج على را با او ان شاء اللّه تعالى - در جلد دوم از كتاب دوم ناسخ التواريخ - مرقوم خواهيم داشت . اكنون بر سر سخن رويم و آنچه شايان اين مقام است بنگاريم .
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1763
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص١٧٦٣