تا بازشده با درخت پيوسته شد ، اعرابى مسلمانى گرفت و همى بانگ كرد كه اى آل عامر بن صعصعه من هرگز تكذيب او نخواهم كرد .
صد و پنجاه و سيم : در جنگ مقفّع بن هميسع كوهى بر سر راه آمد كه پيمودن آن صعب بود ، پيغمبر دعا كرد تا بعضى به زمين فرو شد و برخى پاره پاره شده راه گشاده گشت .
صد و پنجاه و چهارم : در كنار قلعهء بنى قريظه نخل فراوان اطراف قلعه را داشت ، به دست اشارت كرد كه دور شويد ، درختان پراكنده شدند .
صد و پنجاه و پنجم : يهودى كه او را سجت مىناميدند از پيغمبر سؤال كرد كه :
كجاست خداى تو ؟ فرمود : علم و قدرتش به همه جا محيط است و در هيچ مكانى نيست . عرض كرد : او چگونه است ؟ فرمود : او را به چگونه بودن وصف نتوان كرد كه او چگونگى را آفريده است ، به مخلوق خود متّصف نشود . گفت : چه دانم كه تو پيغمبرى ؟ پس از سنگ و كلوخ و هر شىء كه در اطراف آن حضرت بود به عربى فصيح بانگ برخاست كه : اين است رسول خدا . سجت گفت : به اين روشنى امرى نديدهام و مسلمانى گرفت .
صد و پنجاه و ششم : رسول خدا با سهل بن حنيف و خالد بن ايوب انصارى به باغ يك تن از بنى النّجار درآمد ، ناگاه سنگى كه بر سر چاه بود ندا درداد كه بر تو باد سلام خداوند ، اى محمّد شفاعت كن مرا كه از سنگهاى جهنم نباشم كه خداوند كافران را بر آن عذاب كند ، پيغمبر دعا كرد ، و ريگى سلام داد كه : دعا كن تا من كبريت جهنم نباشم ، هم در حق وى دعا كرد .
صد و پنجاه و هفتم : يك تن اعرابى از رسول خداى معجزه خواست ، درختى را بفرمود برو و بخوان تا بيايد . برفت و درخت زمين بشكافت و حاضر شد و شهادت داد و به حكم مراجعت كرد . اعرابى گفت : اجازت كن تا تو را سجده كنم . فرمود :
سجده جز خداى را نشايد ، اگر روا بود جز خداى را سجده كردن فرمان مىكردم تا زنان شوهران را سجده كنند ، اعرابى مسلمانى گرفت .
صد و پنجاه و هشتم : مكرز عامرى طلب معجزه كرد ، پيغمبر نه ( 9 ) سنگريزه بر گرفت و در كف او تسبيح مىكردند ، چون فروگذاشت ساكت شدند ، باز چون برداشت تسبيح كردند . به روايتى گفتند : سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله الّا اللّه و اللّه
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 2069
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص٢٠٦٩