و اذا دعوتهم ليوم كريهة « 1 » * سدّوا شعاع الشّمس بالفرسان
گويند : وقتى اميّه پسر خويش را معاتب داشت و در ضمير خود اين اشعار انشاد كرد :
غدوتك مولودا و علتك يافعا * تعلّ بما اجنى عليك و تنهل
اذا ليلة ناتبك بالشّكو لم ابت * لشكواك الّا ساهرا اتملل
كانّى انا المطروق دونك بالّذى * طرقت به دونه فعينى تهمل
فلمّا بلغت السّنّ و الغاية الّتى * اليها مدى ما كنت فيك أؤمّل
جعلت جزائى منك جبها « 2 » و غلظة * كانّك انت المنعم المتفضّل
و سمّيتنى باسم المفنّد رأيه * و فى رأيك التّفنيد لو كنت تعقل
فليتك اذ لم ترع حتّى ابوّتى * فعلت كما الجار المجاور يفعل
تراه معدّا للخلاف كانّه * بردّ على اهل الصّواب موكّل
چنان افتاد كه وقتى پسر اميّه به حضرت رسول خداى آمد و عرض كرد كه پدر من اموال مرا مأخوذ داشته ، فرمود : بشتاب و پدرت را حاضر كن . وقتى بيرون شد جبرئيل فرود آمد و گفت : يا رسول اللّه آنگاه كه اميّه درآمد فرمان كن كه تا آن كلماتى كه در ضمير چنان تلفيق داد كه گوش او نشنود معروض دارد .
وقتى اميّه حاضر شد ، پيغمبر فرمود : اينك پسر تو از تو شكايت آورده مگر اراده دارى كه اموال او را با او نگذارى ؟
عرض كرد كه : پرسش فرماى كه من آن مال را جز بر عمارت و خالات او انفاق كردهام .
رسول خداى فرمود اين قصه بگذار : و أخبرنا عن شىء قلته فى نفسك و لم تسمعه أذناك . خبر ده ما را از آنچه در ضمير خود گذرانيدى ؟
عرض كرد : يا رسول اللّه يقين مرا خداوند در تو زيادت كرد چه گوش من از آنچه گفتم نشنيد ، فرمود : شنيدم ، بگوى آنچه گفتى .
پس اميّه آن اشعار را كه مرقوم افتاد قرائت كرد . آنگاه رسول خداى با پسر او فرمود : سخن كوتاه كن تو و آنچه در دست دارى از آن پدر تو است لاجرم از حضرت
هامش
( 1 ) . يوم كريهه : يعنى روز جنگ .
( 2 ) . جبه : به مكروه پيش آمدن و نابايست به روى كسى آوردن ( س ) .