فرمود : چگونه آسيب بينى و حال آنكه محمد تو را برداشته و جبرئيل فروگذاشته .
اين چند شعر ابو نواس بدين آورده :
قيل لى قل فى علىّ مدحة * ذكرها يخمد نارا مؤصده
قلت لا اقدم فى مدح امرئ * حار ذو اللّبّ الى ان عبده
و النّبىّ المصطفى قال لنا * ليلة المعراج لمّا صعده
وضع اللّه على كتفى يدا * فاحسّ القلب ان قد برّده
و على واضع اقدامه * فى محلّ وضع اللّه يده
فتحعلى خان ملك الشعرا در كتاب « خداوند نامه » اين معنى را به يك بيت پارسى ايجاز فرموده :
ابر كتف پيغمبر پاك راى * خدا دست سود و خداوند پاى
گويند : قريش را صنمى در مروه بود و از شكستن آن بت دهشتى تمام داشتند ، لاجرم در حضرت رسول به قدم ضراعت خواستار شدند كه در هدم آن بت مهلتى گذارد ؛ و رسول خداى از كمال حيا سر فرو داشت پس سر بر آورد و فرمود : درهم شكنند ، اين وقت زبير بن العوّام ، ابو سفيان را گفت : اينك هبل است كه در احد بدان نازش داشتى ، اكنون خورد و در هم شكست . گفت : مرا نكوهش مكن اگر با خداى محمّد ديگر خدائى بود كار بدين گونه نرفتى .
در خبر است كه جماعتى از ناكسان و اراذل مكّه خيرگى همىكردند ، پيغمبر ابو هريره را فرمود كه : جماعت اوباش را مقتول سازند ، پس تيغ در ايشان نهادند .
ابو سفيان به حضرت رسول آمد و عرض كرد : يا رسول اللّه قريش به تمامت هلاك شدند . فرمود : از اين پس كس تيغ به قريش آلوده نكند . به روايتى فرمود : تيغها را در غلاف كنيد و كس را آسيب نزنيد الّا خزاعه كه تا نماز ديگر بر قتل بنى بكر رخصت دارند ، از اينجاست كه بعضى از علما در فتح مكه به خلاف يكديگر سخن كردهاند كه فتح مكه بر سبيل عنوه « 1 » يا صلح خيفه « 2 » بود ، گروهى از علماى عامه گويند : مكه به قهر گشوده شد ؛ زيرا كه به قتال فرمان رفت ؛ و از مردم مكه جماعتى مقتول گشت .
و شافعيه گويند : آن فتح به صلح بود از اين روى كه پيغمبر قبل از ورود به مكه
هامش
( 1 ) . بر سبيل عنوه : شهر مكه فتح كرده شد به طور قهر و غلبه .
( 2 ) . صلح خيفه : آن صلح را گويند كه از بيم جان و مال اختيار كنند .