فرمايد .
ذو الاصبع فرمود : مال شما چيست و معاش شما از كدام حرفت باشد ؟ قالت خير مال الإبل نشرب ألبانها جرعا و نأكل لحمانها مزعا « 1 » و تحملنا و ضعفتنا معا .
گفت : مال ما شتر است كه شير و گوشتش را مىخوريم و بر او جفت جفت سوار مىشويم .
ذو الاصبع گفت : زوج كريم و مال عميم .
آنگاه با دختر ثانى گفت : حال تو با شوى چگونه است ؟ قالت : خير زوج يكرم أهله و ينسى فضله « 2 » . گفت : بهترين شوهران است كه زنش را بزرگوار مىدارد و احسانش را در حق او فراموش مىكند .
چون از مالش جستجو كرد . قالت : البقر تألف الفناء و تملا الاناء و تؤدك السّقاء و نساء مع نساء . گفت : مال ما گاو است كه از آستان خانهء ما جدا نشود و كاسههاى ما را از شير و روغن پر كند .
ذو الاصبع گفت : حظيت « 3 » و رضيت : برخوردار و دولتيار شدى از شوى خود .
آنگاه با دختر سيم گفت : روزگار تو در چسان رود ؟ قالت لا سمح « 4 » بذر « 5 » و لا بخيل حكر « 6 » . گفت : نه بخشندهاى است كه مبذر باشد و نه بخيلى كه اندوخته كند . و چون از مال و طريق معاشش سؤال كرد : قالت المعزى لو كنّا نولّدها فطما « 7 » و نسلخها ادماء لم نبغ « 8 » بها نعما .
گفت : مال ما بز است كه از پوست و گوشت بزغاله آن سودى اندك حاصل شود .
ذو الاصبع گفت : جذوة « 9 » مغنية با آن توان قناعت كرد .
آنگاه با دختر كوچكتر گفت كار تو بر چگونه است ؟ قالت شرّ زوج يكرم نفسه و يهين عرسه « 10 » . گفت : بدترين شوهران است خود را گرامى دارد و زن خويش را خوار شمارد .
هامش
( 1 ) . جمع مزعه به ضم ميم : پارهء گوشت را گويند .
( 2 ) . مجمع الامثال ( 1 / 320 - 321 ) : فقالت : يكرم الحليلة ، و يقرّب الوسيلة .
( 3 ) . حظوه : بهرهمند و دولتى شدن از شوى .
( 4 ) . سمح : يعنى بخشنده .
( 5 ) . بذر : يعنى پراكندهكننده ، اسرافكننده .
( 6 ) . حكر : آنكه غله را انبار كند .
( 7 ) . فطيم : كودك از شير باز كرده ، فطم جمع .
( 8 ) . لم نبغ : يعنى به حاجت نمىرسيم .
( 9 ) . جذوه : يعنى غليظه .
( 10 ) . عرس : زن با شوى .