تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عدة الداعي ونجاح الساعي (آيين بندگى و نيايش) (فارسى) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
كشتى ديگر ، ما خودمان سوار هستم . مرد گفت : اين اموال كه گفتيد چقدر مىشود ؟ گفتند : خيلى زياد است ، ما آن را نشمرده‌ايم . گفت : اما من چيز با ارزشى دارم كه از آنچه در كشتى شماست بهتر مىباشد . گفتند با تو چيست ؟ گفت : كنيزى كه تاكنون هرگز مانند او را نديده‌ايد . گفتند : او را به ما به فروش . گفت : بله ، ولى به شرط اينكه يكى از شما برود او را ببيند ، بعد نزد من بيايد و آن كنيز را از من بخرد ، ولى به او چيزى نگويد ، بعد هم كه او را خريد باز به او چيزى نگويد تا من بروم . گفتند : قبول است . آنان فردى را فرستادند تا او را ببيند ، آن فرد ( رفت و بازگشت و ) گفت : تاكنون هرگز مانند او را نديده‌ام آنان زن را از آن مرد به چهار هزار درهم خريدند و پولها را به او دادند ، مرد پولها را گرفت و رفت ، وقتى كه دور شد آنان نزد اين زن آمده به او گفتند : برخيز و داخل كشتى شو . زن گفت : چرا ؟ گفتند : چون ما تو را از مولايت خريدارى كرده‌ايم . گفت : من مولايى ندارم . گفتند : برخيز و گر نه تو را به زور ، داخل كشتى مىكنم . زن برخاست و با آنان حركت كرد ، وقتى به ساحل رسيدند ، ديدند به همديگر نمىتوانند اعتماد بكنند ، لذا او را در آن كشتى كه جواهر و مال التجاره بود قرار داده ، خود در كشتى ديگر سوار شدند . خداوند متعال با دو طوفانى بر آنان فرستاد كه موجب غرق‌شدنشان گشت ، ولى آن كشتى كه اين زن در آن بود ، نجات يافت و به جزيره‌اى از جزاير آن دريا