گفت : بلى فلان دربان ، در فلان شهر .
موسى آن مرد را پيدا كرد ولى او اهل عبادت بسيار نبود ، اما « ذاكر » خداوند متعال بود ، وقتى هنگام نماز رسيد ، نمازش را به جاى آورد ، چون شب شد به غلّهاش نظر كرد ديد دو برابر شده ، گفت : اى بندهء خدا ! تو كيستى ؟ تو حتما بندهء صالحى هستى ، من مدتى است در اينجايم و غلّهء من فلان قدر معين بود ، اما امشب دو برابر شده ، تو كيستى ؟
موسى - عليه السّلام - گفت : من مردى ساكن سرزمين موسى بن عمران هستم .
آن مرد يك سوم آن غلّه را در راه خدا صدقه داد ، يك سوم ديگرش را به مولايش رساند و با يك سوم آخر ، غذايى خريد و به همراه موسى - عليه السّلام - خورد ، موسى اين صحنه را كه ديد ، تبسمى كرد ، مرد گفت : براى چه تبسم مىكنى ؟
گفت : پيامبر بنى اسرائيل مرا به فلان فرد راهنمايى كرد ، ديدم عابدترين خلق است ، او مرا به ديگرى راهنمايى نمود ، ديدم از اولى عابدتر است ، دوّمى مرا به سوى تو راهنمايى كرد و گمان نمود كه تو از وى عابدترى لكن شباهتى در تو ، به آنان نمىبينم .
مرد گفت : من برده هستم ، اما مگر نمىبينى به ياد خدا هستم ؟ آيا نمىبينى نماز را به وقتش مىخوانم ؟ اگر بعد از نماز ، در عبادتگاهم بمانم ، هم به غلهء مولاى خود و هم به كار مردم ضرر مىرسانم ، آيا مىخواهى به سرزمين خودت بازگردى ؟
گفت : آرى .
در اين هنگام قطعه ابرى از آنجا گذشت ، دربان به آن گفت : اى ابر ! بيا .
ابر آمد ، گفت : كجا مىروى ؟
گفت : فلان سرزمين .
عدة الداعي ونجاح الساعي (آيين بندگى و نيايش) (فارسى) — صفحة 419
مساهمون: ابن فهد الحلي
ص٤١٩