گفتم : سيّد من زياد كن بيان را .
فرمود : هرگاه پدرم به سفر مىرفت من با او بودم ، پس هرگاه بر روى راحلهء خود مىخواست خوابى كند من راحلهء خود را نزديك راحلهء او مىبردم و ذراع خود را و سادهء او مىنمودم يك ميل و دو ميل تا از خواب بر مىخواست و اين پسر نيز با من چنين مىنمايد .
باز سؤال زياده كرد ، فرمود : من مىيابم به اين پسرم آنچه را كه يعقوب در يوسف يافت .
گفتم : اى سيّد من ! زياده بر اين بفرما .
فرمود : اين همان امام است كه از آن سؤال نمودى پس اقرار كن به حقّ او ، پس برخاستم و سر آن حضرت را بوسيدم و دعا كردم براى او .
پس فيض اذن طلبيد كه به بعضى اظهار كند .
فرمود : به اهل و اولاد و رفقايت بگو ، فيض در آن سفر با اهل و اولاد بود به آنها اطّلاع داد ، حمد خدا را بسيار نمودند و از رفقايش يونس بن ظبيان بود چون به يونس خبر داد ، يونس گفت : از آن حضرت بايد خودم بلا واسطه بشنوم ، و در او عجله بود ، پس روان شد به جانب خانهء آن حضرت ، فيض گفت : من عقب او رفتم همان كه به در خانه آن جناب رسيد صداى آن حضرت بلند شد كه امر چنان است كه فيض براى تو گفت ، يونس گفت : شنيدم و اطاعت كردم . « 1 »
چهاردهم : ليث بن البَخترى
« 2 » ( به فتح باء موحّده و سكون خاء معجمه و فتح تاء دو نقطهء بالا ) :
مشهور به ابو بصير مرادى . قاضى نور اللّه در مجالس در ترجمهء او گفته كه : در
هامش
( 1 ) اختيار معرفة الرجال ، ج 2 ، ص 642 با اختلاف اندك .
( 2 ) براى اطلاع بيشتر نك : تنقيح المقال ، ج 2 ، ص 44 ؛ مجمع الرجال ، ج 5 ، ص 82 - 87 ؛ معجم رجال الحديث ، ج 14 ، ص 140 - 152 و ج 21 ، ص 62 ؛ معالم العلماء ، ص 94 ؛ رجال نجاشى ، ص 225 ؛ رجال ابن داود ، ص 157 و 214 ؛ رجال حلى ، ص 136 ؛ التحرير الطاوسي ، ص 230 ؛ رجال طوسى ، ص 134 و 278 .