گفت : نيك بود .
فرمود : پدرت بمرد گاهى كه به اين حدود توجّه كردى و به نواحى جرجان رسيدى ، آنگاه فرمود : برادرت در چه حال است ؟
عرض كرد : او را صحيح و سالم باز گذاشتم .
فرمود : او را همسايهاى بود صالح نام در فلان روز و فلان ساعت برادر تو را بكشت .
آن مرد بگريست و گفت : انّا للّه و انا اليه راجعون بما « 1 » اصبت .
فرمود : ساكن باش و اندوه مدار كه جاى ايشان در بهشت است و از منازل اين جهان فانى براى ايشان خوشتر است .
عرض كرد : يا بن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ! در آن هنگام كه به اين حضرت توجّه نمودم پسرى رنجور و مريض داشتم كه با درد و وجع شديد دچار بود از حال او هيچ پرسش نكردى .
فرمود : پسرت صحّت يافت و عمّش دخترش را به دو تزويج نمود ، و چون تو او را دريابى پسرى از بهرش متولّد شده باشد كه نامش على است و از شيعيان ما باشد ، امّا پسرت شيعهء ما نيست ، بلكه دشمن ما است .
آن مرد عرض كرد : آيا چارهاى در اين كار هست ؟
فرمود : او را دشمنى است و آن دشمن او را كافى است .
راوى گفت : پس برخاست آن مرد ، من گفتم : كيست اين مرد ؟
فرمود : مردى است از اهل خراسان و شيعهء ما است و مؤمن است . « 2 »
هامش
( 1 ) در الخرائج : ممّا .
( 2 ) الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 595 ؛ بحار الأنوار ، ج 46 ، ص 247 ؛ إثبات الهداة ، ج 5 ، ص 297 ؛ مدينة المعاجز ، ص 350 .